گیلان مدرن GILAN MODERN

اساس این ویلاگ انسان است . سرنوشت انسان های تبعیدی بر زمین / من انسان قرن 21 هستم می خواهم انسان قرن 21 باشم نه انسان قرون وسطایی

زندانیان سیاسی گمنام
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
 

من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم

چراغ می افروزم.

 

زرتشت

 

 
من حسرت ایرانی بودن دارم

من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست...
I have want of being an Iranian
I am not an Iranian because my name is Arabic
من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند...
I am not Iranian because when I was born they whispered prayer in Arabic in my ear
من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک
I am not an Iranian because the first day I want to school my father and mother hled a Quran over my head
In school they taught me the way of Mohamad, not Virtuous Thoughts, Virtuous Deeds and Virtuous Words
من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم...
I am not an Iranian because when I got married I did it according to the custom of The Arab in the Arabic
من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم...
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و
شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست...؟
I am not an Iranian because I travel a thousand kilometers to reach the foot of the eight Imam of the Shias a descendant of that Arabs messenger, but I don't travel a bit more to reach to tomb of Ferdowsi
I am not an Iranian because I celebrate and send greetings and recieve them for Eid Fetr, Qorban, Qadir and Mabass BUT I don't know what day to celebrate Sadeh

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار
خاندانی میشوم که سرزمینم را گرفتند؛  مردانش را کشتند و زنانش را به
غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم...
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی...
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من میگویم فارسی نه پارسی...
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند...
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که
I am not an Iranian because in tenth of Moharam I wear black, I cover my head and face with mud and mourn a tribe that conquered my land, killed its men and took its women as booty, but I don't know the day Babak Khoramdin was
murdered
I am not an Iranian because because I call my language Farsi instead of Parsi 
because Arab's don't have "P" in their language
I am not an Iranian becuase I have been born in a country that on its flag they have written in Arabic
I don't even have a desire to become an Iranian because it is so unattainable that one cannot even make a wish for it, I long to be an Iranian  
 
آرزویش هم نمی توان کرد من حسرت ایرانی بودن دارم...(شاملو)
 
============

 

 
 
فریاد
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

شعر فریاد اثر زنده یاد اخوان ثالث

خانه‌ام آتش گرفته است‌، آتشی جان‌سوز /

 هر طرف می‌سوزد این آتش /

 پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود /

 

من به هر سو می‌دوم گریان /

 در لهیب آتش پر دود ... /

وای بر من‌، هم‌چنان می‌سوزد این آتش /

 

آن‌چه دارم یادگار و دفتر و دیوان /

من با دستان پر از تاول / این طرف را می‌کنم خاموش /

وز لهیب آن روم از هوش /

 

زآن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود /

 

تا سحرگاهان که می‌داند که بود      

    من شود نابود /

 

خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر /

وای آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب /

 مهربان همه همسایگانم از پی امداد /

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد /

می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!»

 

و امروز بیش از هرخانه ای خانه امید نسل من آتش گرفته و نسل سوخته ای از آن ، بجا ماند

و مدعیان مهربانی ما را فراموش کردند .وای بر مدعیان

و این آتش همچنان ادامه دارد

اما تو آنطور نباش و مطمئن باش من همراه همیشگیت هستم.

 

 


 
 
مرگ انسانیت
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان می‌کنند
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت وگو از مرگ انسانیت است.

فریدون مشیری- مجموعه ی بهار را باور کن


 
 
عشق و شاملو
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
 

لحظه ای با عشق زندگی کردن به زندگی ابدی می ارزد .

چه می شود کرد قلبم  پر از فریاد است می خواهم از اینجا بروم از اینجای  که جا نیست به جای که انسان ها ، زمانی که همدیگر را می بینند عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند انقدر همدیگر را عاشقانه بفشارند که هستی تهی کنند پروانه وار بسوزند خاکستر شوند خود خبر دار نباشند  اما در تبعید گاه زمینی اثری از دوستی نیست هر چه هست پول ، لجن مال می کند ارزش های اهورائی و پاک صاف و زلال را به خاک سیاه می نشاند برادر دیگر برادری را نمی شناسد انسان دیگر تو را نمی شناسد بلکه تو را بله تو را که قابل مقایسه با هیچ کس نیستی به چند برگ کاغذ (پول) می فروشد تو را لجن مال می کنند . تو را نابود می کنند چه بلاها  وچه مصیبت ها که بر سر انسان نیامد  که بر سر ما نیامد .

اما دیگر اجازه نخواهیم داد . دیگر اجازه نمی دهم کسی به تو توهین کند کسی حقی از تو برباید دیگر اجازه نمی دهم می ایستم و همه چیز خودم را فدای تو می کنم .

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
 

 روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                    احمد شاملو

 


 
 
یک متن عاشقانه از سوزان پولیس شوتز . suzan polis schutz
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

متن دو زبانه

[lعاشقانه همراه من قدم بردار walk with me in love
 عاشقانه همراه من قدم بردار walk with me in love
به من از آن بگو talk to me
که توان گفتنش به دیگران را نداری about wath you can not say to others
با من بخند laugh with me
حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی even when you feel silly
با من گریه کن cry with me
آن گاه که در اوج پریشانی هستی when you are most upset
تمام زیبایی های زندگی را share with me
با من شریک باش all beautiful things in life
و در کنار من fight with me
با تمام زشتیهای زندگی ستیز کن against the ugly things in life
با من creat with me
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم dream the follow
در شادی هر چه می کنم have fan with me
شریک باش in whatever we do
برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن work with me to wards comman goals
با آهنگ عشقمان dance with me
با من برقص to the rhythm of our love
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم walk with me throughout life
بیا تا ابد let us hug each other
در هر قدم از این سفر at every step in our journey
یکدیگر را for ever
عاشقانه در آغوش گیریم in love
((سوزان پولیس شوتز )) ((schutz. suzan polis ))


 
 
شاملو و انسان
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦
 
شاملو: انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستین اش از اشک تَر بود
قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن
وای یر ملتی که بزرگان خویش را از یاد ببرد .
دکتر ارانی انسانی بود که به منافع طبقاتی خود پشت پا زد و جان خویش را یرای رهایی انسان هدیه تمود.در پست آینده یادی از زنده یاد دکتر ارانی خواهیم کرد .
و این هم قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن شاملو       در سوگ دکتر ارانی
تو نمی‌دانی غریو ِ یک عظمت
وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد
چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاه ِ بی‌مژه‌ی محکوم ِ یک اطمینان
وقتی که در چشم ِ حاکم ِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست!
تو نمی‌دانی زنده‌گی چیست، فتح چیست
تو نمی‌دانی ارانی کیست

و نمی‌دانی هنگامی که
گور ِ او را از پوست ِ خاک و استخوان ِ آجُر انباشتی
و لبان‌ات به لبخند ِ آرامش شکفت
و گلوی‌ات به انفجار ِ خنده‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشت ِ زنده‌گیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ای
چه‌گونه او طبل ِ سُرخ ِ زنده‌گی‌اش را به نوا درآورد
در نبض ِ زیراب
در قلب ِ آبادان،
و حماسه‌ی توفانیِ شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیه‌ی خون
با کلمه‌ی انسان،
با کلمه‌ی انسان کلمه‌ی حرکت کلمه‌ی شتاب
با مارش ِ فردا
که راه می‌رود
می‌افتد برمی‌خیزد
برمی‌خیزد برمی‌خیزد می‌افتد
برمی‌خیزد برمی‌خیزد
و به‌سرعت ِ انفجار ِ خون در نبض
گام برمی‌دارد
و راه می‌رود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...
و که می‌دود چون خون، شتابان
در رگ ِ تاریخ، در رگ ِ ویت‌نام، در رگ ِ آبادان
انسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...
و به مانند ِ سیلابه که از سدْ،
سرریز می‌کند در مصراع ِ عظیم ِ تاریخ‌اش
از دیوار ِ هزاران قافیه:
قافیه‌ی دزدانه
قافیه‌ی در ظلمت
قافیه‌ی پنهانی
قافیه‌ی جنایت
قافیه‌ی زندان در برابر ِ انسان
و قافیه‌ئی که گذاشت آدولف رضاخان
به دنبال ِ هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:
قافیه‌ی لزج
قافیه‌ی خون!

و سیلاب ِ پُرطبل
از دیوار ِ هزاران قافیه‌ی خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان...
و از هر انسان سیلابه‌یی از خون
و از هر قطره‌ی هر سیلابه هزار انسان:
انسان ِ بی‌مرگ
انسان ِ ماه ِ بهمن
انسان ِ پولیتسر
انسان ِ ژاک‌دوکور
انسان ِ چین
انسان ِ انسانیت
انسان ِ هر قلب
که در آن قلب، هر خون
که در آن خون، هر قطره
انسان ِ هر قطره
که از آن قطره، هر تپش
که از آن تپش، هر زنده‌گی
یک انسانیت ِ مطلق است.

و شعر ِ زنده‌گیِ هر انسان
که در قافیه‌ی سُرخ ِ یک خون بپذیرد پایان
مسیح ِ چارمیخ ِ ابدیت ِ یک تاریخ است.

و انسان‌هایی که پا درزنجیر
به آهنگ ِ طبل ِ خون ِشان می‌سرایند تاریخ ِشان را
حواریون ِ جهان‌گیر ِ یک دین‌اند.

و استفراغ ِ هر خون از دهان ِ هر اعدام
رضای خودرویی را می‌خشکاند
بر خرزهره‌ی دروازه‌ی یک بهشت.

و قطره‌قطره‌ی هر خون ِ این انسانی که در برابر ِ من ایستاده است
سیلی‌ست
که پُلی را از پس ِ شتابنده‌گان ِ تاریخ
خراب می‌کند

و سوراخ ِ هر گلوله بر هر پیکر
دروازه‌یی‌ست که سه نفر صد نفر هزار نفر
که سیصد هزار نفر
از آن می‌گذرند
رو به بُرج ِ زمرد ِ فردا.

و معبر ِ هر گلوله بر هر گوشت
دهان ِ سگی‌ست که عاج ِ گران‌بهای پادشاهی را
در انوالیدی می‌جَوَد.

و لقمه‌ی دهان ِ جنازه‌ی هر بی‌چیزْ پادشاه
رضاخان!
شرف ِ یک پادشاه ِ بی‌همه‌چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی،رضاخان
نام‌اش نیست انسان.

نه، نام‌اش انسان نیست، انسان نیست
من نمی‌دانم چیست
به جز یک سلطان!



اما بهار ِ سرسبزی با خون ِ ارانی
و استخوان ِ ننگی در دهان ِ سگ ِ انوالید!



و شعر ِ زنده‌گیِ او، با قافیه‌ی خون‌اش
و زنده‌گیِ شعر ِ من
با خون ِ قافیه‌اش.
و چه بسیار
که دفتر ِ شعر ِ زنده‌گی‌شان را
با کفن ِ سُرخ ِ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کُشتند برده‌گیِ زنده‌گی‌شان را
تا آقاییِ تاریخ ِشان زاده شود.

با ساز ِ یک مرگ، با گیتار ِ یک لورکا
شعر ِ زنده‌گی‌شان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زنده‌گی‌شان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسه‌ی سُرخ ِ شعر ِشان
که در آن
پادشاهان ِ خلق
با شیهه‌ی حماقت ِ یک اسب
به سلطنت نرسیدند،
و آن‌ها که انسان‌ها را با بند ِ ترازوی عدالت ِشان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعر ِشان از زنده‌گی‌شان
و قافیه‌ی دیگر نداشت
جز انسان.

و هنگامی که زنده‌گیِ آنان را بازگرفتند
حماسه‌ی شعر ِشان توفانی‌تر آغاز شد
در قافیه‌ی خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
شعری با قافیه‌ی خون
با کلمه‌ی انسان
با مارش ِ فردا
شعری که راه می‌رود، می‌افتد، برمی‌خیزد، می‌شتابد
و به سرعت ِ انفجار ِ یک نبض در یک لحظه‌ی زیست
راه می‌رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
و می‌کوبد چون خون
در قلب ِ تاریخ، در قلب ِ آبادان
انسان انسان انسان انسان... انسان‌ها...



و دور از کاروان ِ بی‌انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگ ِ انوالید ِ تو می‌میرد


با استخوان ِ ننگ ِ تو در دهان‌اش ــ
استخوان ِ ننگ
استخوان ِ حرص
استخوان ِ یک قبا بر تن سه قبا در مِجری
استخوان ِ یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
استخوان ِ یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
استخوان ِ بی‌تاریخی.

بهمن ۱۳۲۹


 
 
منظومه گاو فریاد انسان های له شده
نویسنده : رامین گیلانی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
 

 منظومه گاو فریاد انسان است فریاد در حلقوم خفه شده من است آه و فغان ناله حزن انگیز انسان های است که در این تبعیدگاه توسط همنوع خویش هم نژادخویش باز در یک اسارت نو گرفتار آمده اند بجای آنکه دوست یکدیگر باشیم از کوچکترین فرصت برای تحقیر یکدیگر استثمار هم نوع خود دریغ نخواهیم کرد ما انسان ها به کجا می رویم قصه گاو قصه زندگی ماست که هر یک از ما در ذهن بالا دستی خود گاو هستیم و هیج حقی نداریم بله  بقول شیون ایور ایته داد بزه اون گاو کیه ( از یک طرف یک بالا دستی فریاد زد اون گاو کی ) بله در نظر بالادستی ها ما گاوی بیش نبودیم خود خیال می کردیم که آدمیم .

نه  اینطور که فکر می کنید ، چرخ همیشه به مراد شما نخواهد چرخید ما ٢٠٠/٠٠٠ سال است که ادمیم و زمان اثباتش هم در حال فرا رسیدن است . زنجیر ها را پاره خواهیم کرد شیشه ها را خواهیم شکست و جهان انسانی را بنا خواهیم نمود .


متن منظومه گاو اثر زنده یاد شیون فومنی

البته در پست های آینده تلاش می کنم کامل و بدون نقص این منظومه را برای علاقمندان بگذارم

......

وزیر بوو کارگر هوادار

مرگ به کارفرما بوو می شعار

یا تودم دسمال یزدی می دوش           

هی بزنم آهن سرد چکوش

کفش بخواب فوسینم کس به کس

 ...

می کار نه کلاشی نه فراشیه

پیله توس داران نو تاشیه

صبح ویریزم کلاچ نگفته غار غار

تا بوق سگ گرم امی سربه کار

کچ زنم راست زنم مشت زنم ایپچه می گوش خوله انگشت کونم

تا بیه سر به سر ایجورکار میشین

 

سجیل فگیرانه خدا نسازه

وزین مره گید می زبان درازه

 

گاوم آخه نام مره فگیفتین

دستی دستی می جان بلا بیگفتین

ترنه میشین گاو  شباهت دهی

فرنه میشین گاو شباهت دهی

می کو چی گه من ایته سامان  نرم

شاخ دارم دم دارم سم درام

 

خوب مره یاده که خدا خواسته بو

خراب شده خانه میان جا نوبو

فسون فسون کا فرسه هره جیر

مر خیال که هسه ایسه هره جیر

تازه مصدق بوموو روی کار

قوام زهی زر روخان بیگدار

دربار ملت بزبو گوبخور

جا بزبو شاه پدر گور به گور

سجیل فگیران سربه رج نیشته بید

 

شتر با بار بوسته او خانه اویر

سر نتنستی تودن سر  به جیر

سلام بگفتم اوشان خوش نومو

می دهن زیر اوشن خوش نمو

ایور ایته داد بزه این گاو کی

 

همه بگفتید اون زغال چی

هسه جی بو می سر زاک خوب نویو

کمر بیجیر میشین چول وبو

حرف حساب بخاستید فندمه

رب و دشاب بخستید فندمه

یعنی اگه بدشتی بیم جا زایم خدا دنه یک شی وسی سک زیم

بگفتم گاو از شما بختره

هزار جوری ناز مرا می بره

خیال کنی نان مرا می دیخی

نیشتی بجور شمیری ور داد زنی

کم دشاندبوم ولی وام بوموم

می فارسی خوب نویو کوتاه بوام

کاپیش گیری کنان ویریشتید مره

لج لج سر گاب بینویشتید مره

 

اون زرد ریش خدا بسازه

وزین مره گید تی زبان درازه

ا مردمانم که دهن چاکیدی

وقت مفید همه روضه خوانیدی

تو نی چی کشیم اون روزان

نیشنو کافر نیدینه مسلمان

شب نا صبح سر ایته چوم نوخفتیم

هی نیشتیمه می دل همره گفنیم

ان تر بیشتر کنه دل ناگران

چره تی هوادار نایدی شاعران

یعنی یا زندان ایسابی یا غربت

ان دو  تا جا

الباقبم گوشه نشین بی زحمت ......