کارل مارکس
چرا با این همه پیشرفت در تمام زمینه ها از کشاورزی و صنعت گرفته تا پزشکی و صنعت معماری و ساخت و ساز و دیگر علوم فنی و تجربی انسانها روز به روز گرسنه تر بیمارتر و بی خانمان تر می شوند ؟
چرا گرسنگی و عدم تغذیه مناسب ؟ مگر ما انسان ها کمبود غذا داریم ؟
چرا درد و بیماری و مرگ بخاطر بیماری های علاج پذیر ؟ مگر ما انسان کمبود مراکز درمانی داریم ؟
چرا بیخانمانی و مستاجر نشینی و فروش حیات انسانی برای اجاره بها برای سکونت ؟ مگر ما انسان ها کمبود خانه و مسکن داریم ؟
چرا جهل و بیسوادی و ترک تحصیل در دنیای علم و تکنولوژی ؟ مگر ما انسان ها کمبود مدرسه داریم ؟
1- گرسنگی و عدم تغذیه مناسب ودرخور شأن انسان / 2- درد و بیماری / 3- بیخانمانی / 4- بیسوادی /
اینها مباحثی بود که ذهن و فکر مارکس جوان را بخود مشغول می داشت .
او تمامی عمر و حیات خویش را صرف پاسخ دادن به این موارد گذراند و پاسخ های علمی خویش را پس از مطالعات بسیار ارائه نمود . کارل مارکس دانشمندی است که اندیشه های او بیش یک قرن سراسر جهان را فرا گرفت و تا زمانی که این سئوالات پاسخ داده نشود اندیشه های او وکیل مدافع سرسخت و آشتی ناپذیر گرسنگان بیماران بیخانمان و بیسواد نگه داشته شدگان است .
پاسخ های مارگس برای درمان گرسنگی انسان بیخانمانی انسان بیماری انسان و بیسوادی انسان نقدهای تند و توفانی هستند که هر روز شدیدتر بر سر حاکمان و مستبدان جهان فرو خواهد و هزار شوروی اگر برود یا بیاید تغییری در این مسئله حاصل نمی شود .تا زمانی که گرسنگی بی خانمانی بیماری و بیسوادی هست اندیشه مارکس زنده اند و حیات دارند و پتکی هستند که بر سر غارتگران واقعی فرود خواهد آمد .
مارکس تمامی توجه خویش را بر واقعیت ملموس قرار می دهد و مهمترین هدف خویش را رهایی انسان از زجرهای مادی میگذارد او پرداختن به مسائلات فلسفی ذهنی غیر واقعی را باطل اعلام می کند وتمامی نیرو و دانش خویش را برای نجات انسان های زمینی هدیه می کند .
دیگر تفسیر جهان بس است مسئله برسر تغییر آن است . ( کارل مارکس )
او اعلام می کند زمین خانه ماست
کارل مارکس فیلسوف متفکر انقلابی، جامعهشناس، تاریخدان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است.
او اعلام می کند زمین خانه ماست
هر انچه که در زمین است متعلق به همه ماست کسی از خانه خویش نمی دزد آنانی که این اتهام را به گرسنگان می زند که چرا نان دزدی خود دزدان واقعی هستند . همه چیز برای همگان است . او فریاد بر می اورد که کسی نباید بیش از یک خانه داشته باشد . درحالی که هزار نفر بی خانمان هستند چرا باید یک نفر ده خانه داشته باشد . و این چنین است که
تاریخ همهٔ جوامع تا کنون،(در گذشته و حال ) تاریخ پیکارهای طبقاتی بوده است .
او مالکیت خصوصی را عامل تمامی بدبختی های انسان اعلام می کند .
او کار مزدی را باطل اعلام می نماید . و می گوید مگر کار مزدی برای کارگر زحمتکش موجب مالکیت شده است ؟ خیر
بلکه باعث افزایش سرمایه شده است و سرمایه ای که از کارگران دزدیده شده است بار دیگر در شکل جدید شدیدتر آنها را استثمار کرده است . پس دزدان واقعی شما هستید نه گرسنه ای که نان می دزد . یا بیماری که پشت درب درمانگاه جان می دهد .
سرمایه یک محصول جمعی است . سرمایه تنها می تواند با تلاش و فعالیت مشترک اعضای جامعه به حرکت در آید از این رو سرمایه یک قدرت شخصی نیست بلکه یک قدرت اجتماعی و متعلق به همه اجتماع است . نه دهم مردم مالکیتی ندارد تا الغا شود این شما دانه درشتها هستید که فریاد مالکیت مالکیت سر داده اید وگرنه مردم که بر چیز مالک نیستند ان ها گرسنگان و بی خانمان های هستند که به حق خویش خواهند رسید . ما را متهم می کنید که مالکیت را می خواهیم الغاء کنیم بله مالکیت شما را الغاءخواهیم کرد .
او برای اولین بار به دفاع از گرسنگان و بی خانمان برخاست نه باحرف های نصحیت گرانه بلکه او با کشف قانون تکامل تاریخ و موتور محرکه آن با دستی پر و با اندیشه قوی و علمی پرچم محرومان جهان را بلند نمود.
او با پاسخ دادن به مسائل حیاتی و ضروری انسان مکتبی را بنا نمود که نوک تیز پیکان تمامی اندیشه ها یش نجات انسان از ضعف هایش است او مهمترین و بالاترین اولویت را به انسان و رهایی او از ضعف ها یش می هد همان های که او را حقیر می نماید . مارکس به هیچ چیز دیگر نمی اندیشید اندیشیدن به هرچیز دیگر غیر از رهایی انسان را باطل اعلام می کند عاجل ترین و ضروری ترین مسئله برای مارکس حل مشکلات و درگیری های مادی انسان است .
ما هیچکس را از تولید اجتماعی محروم نمی نماییم بلکه تنها کسانی مورد حمله ما قرار خواهند گرفت که از این طریق بخوانند کار دیگری را به سود خویش استثمار نمایند .
می گویند اگر مالیکت را الغاء کنید دیگر انگیزه ای برای کار برای کسی باقی نمی ماند ؟
اگر این حرف درست بود پس شماها دانه درشتهای دزد که باید خیلی وقت پیش از تبلی و بیحالی می مردید زیرا این شما هستید که کار نمی کنید و مالکیت دارید و کارگران زحمتکش هستند که کار می کند و مالکیت ندارند .
او سخن خویش را با این جمله توفانی و انقلابی پایان می دهد بگذار حاکمان و ستمگران و استثمارگران از بنا کردن چنین جامعه ای بر خود بلرزند .
اینها فریاد مارکس در انقلابی ترین بیانه جهان در مانیفست بیان شده است
برداشتی آزاد از کتاب مارکس و مارکسیسم اثر چارلز رایت میلر ترجمه محمد رفیعی مهر ابادی چاپ دوم
راز حیات
اگر علاقمندی که از راز حیات سر در بیاورید وحرف های جدید بشنوی تا اخر سطر به سطر این مقاله را بخوانید مطمئن باشید چیزهای نو و جدیدی خواهید خواند .
بوم این صدای سقوط اولین موجود زنده ای است که بر روی زمین سقوط کرد .
سیاره ما زمین تنها سیاره کشف شده است که در آن حیات وجود دارد .
شما چه فکر می کنید حیات چند سال پیش بر روی زمین آغاز شد ؟
4 هزار سال یا 5 هزار سال یا 6 هزار سال
در حدود 200 سال پیش یعنی (سال1800 ) مردم در اروپا فکر می کردند خدا زمین را در حدود 6 هزار سال پیش خلق کرده است . اسلام که در 1400 سال پیش بوجود آمده در این مورد سکوت کرده .
بسیاری از دانشمندان در حدود 150 تا 100 سال پیش این نظریه را کاملا رد کردند و براورد می کردند که عمر زمین باید خیلی بیشتر از این باشد و تا 300 هزار سال را اعلام نمودند .
اما ما امروز به مدد تلاش و کاوش دانشمندان می دانیم که عمر زمین خیلی بیشتر از این حرف هاست و در حدود 6/4 میلیارد سال ازعمر زمین می گذرد . من خودم با دیدن این عدد مغزم سوت کشید .
آیا همه این موجودات که ما امروزه در زمین می بینیم و می شناسیم به یکباره وارد زمین شدند از موجودات دریایی گرفته تا پرندگان آسمان و حیوانات و گیاهان و در نهایت انسان ها ؟
بنا بر نظر تورات و انجیل که بر تغییر ناپذیری تمامی تیره های حیوانات و گیاهان و پرندگان استوار است برخلق یکباره انها دلالت دارد . و در حدود 2500 سال پیش بنا بر نظریه افلاطون که به عالم مثال معتقد بود او معتقد بود که همه چیز یک قالبی در عالم دیگر دارند یعنی در پشت هر اسب یا هر خوک یا هر انسان یک اسب مثالی یا خوک مثالی یا انسان مثالی وجود دارد که بدین گونه علارغم اختلاف و شبیه نبودن اسب خوک یا انسان همه انها از یک قالب بوجود امده اند . و اسلام نیز در 1400 سال پیش هم شدید تحت تاثیر این نظریات بوده و اعلام به ساخت انسان از گل و قالب بندی و دمیدن روح حیات در ان می کند . یا خلق حیوانات و گیاهان و پرندگان به شکل های مشابه همین نظریات .
شاید یکی از دلایل بوجود امدن چنین نظریاتی یعنی خلق یکباره موجودات این باشد که در نظر انها تعداد موجوداتی که بر روی زمین زندگی می کنند شاید چیزی در حدود 3 یا 4 هزار موجود باشد چون همین الان هم اگر خود مان هم این شمارش موجودات را که در ذهن خود می شناسیم را انجام بدهیم فکر نکنم تا 1000 برسیم . اما
امروزه می دانیم که در حدود 6 تا 100 میلیون موجود در کره زمین زندگی می کنند . بعنوان مثال 200 نوع میمون وجود دارد و 315 نوع مرغ مگس خوار و نزدیک 1000 نوع خفاش و سوسک ها چیز حدود 350000 سیصد و پنجاه هزار نوع هستند و در حدود 250000 دویست و پنجاه هزار نوع گل وجود دارد .
سئوال
چرا باید چنین تنوعی شگفت اوری وجود داشته باشد ؟
سیصد و پنجاه هزار نوع سوسک افریده شده که هر کدام انها توسط پودر ها و مواد کشنده سوک کش توسط انسان قتل عام می شوند .
شما چه فکر می کنید ؟ این همه تنوع حیرت اور بخاطر چیست ؟ ایا خدا بیکاریش گرفته و نشسته یکی یکی این همه سوسک ساخته ؟ 
این سئوالی بود که داروین بزرگ از خودش پرسید و هیچ یک از جواب های موجود در زمان خودش را نپذیرفت و درنهایت جواب های علمی که او ارائه کرد نحوه نگرش ما را نسبت به جهان تغییر داد .
در انجیل آمده است که خداوند پس از سومین روز از خلقت ، گیاهان را آفرید و در روز 5 ماهی ها و پرندگان و در روز ششم پستانداران و در نهایت ادم خلق شد . وحوا نیز از دنده چپ ادم به کمک دوفرشته آفریده شد و وقتی که کار خدا به پایان رسید به ادم و حوا گفت که بر ماهی ها و پرندگان و حیوانات حکمرانی کنید . و همچنین بر هر موجود زنده که بر روی زمین زندگی می کند .
داروین دانشمند زیست شناس و طبیعی دان بود و او دانشمندی بود که در دوران جدید بیش از هر کس دیگر نظر کتاب مقدس را درباره آفرینش انسان آشکارا مورد تردید قرار داد .
او به مدت 5 سال باکشتی بیگل دور دنیا را برای یافتن جواب های خود طی نمود او دانشمندی بود که زیست شناسی و زمین شناسی را در دانشگاه کمبریج خوانده بود ،
او در طی این سفر ها موجودات و حشرات و حیوانات بسیاری زیادی را دید و مورد مطالعه قرار داد . او در مجمع الجزایر گالاپاگوس به لاک پشت های عظیم الجثه ای برخورد که جزیره به جزیره اندکی با هم فرق داشتند .
آیا خدا حقیقتا برای هر کدام از این جزیره ها نوع خاصی لاک پشت آفریده است ؟
آیا خداوند 1000 هزار نوع خفاش یا 350000 سیصد و پنجاه هزار نوع سوسک آفریده ؟ آیا تمامی این گونه ها ثابت هستند ؟
آیا یک گونه می تواند به گونه ای دیگر تبدیل شود ؟
داروین مدام به نظریه سر چالزلایل ( دانشمند زمین شناس - کتاب اصول زمین شناسی) می اندیشید تغییرات بسار کوچک در دوران طولانی زمان اثر بزرگ به بار می آورد .
از میان موجودات آنهای که می توانستند خود را با محیط جدید سازگاز کنند به گونه ای جدید یا برتر تبدیل می شدند در واقع اگر عوامل بازدارنده در طبیعت نمی بود تنها یک نوع گیاه یا حیوان در سراسر جهان گسترش می یافت .
او مشاهد می کرد که پرندگان تخم می گذارند و بچه های خودشان را بزرگ می کنند از 50 تخم تعدادی می میرند و تنها تعدادی زنده می ماند بی شک آنهای که سازگاری بیشتری با طبیعت دارند زنده می ماند و او این عملکرد را انتخاب طبیعی نامید . و انها تحت تاثیری شرایط طبیعی به گونه دیگر تغییرمی کنند او پرندگان را از یک نوع را مورد مطالعه قرار داد که در مناطق مختلف از نوع منقار با یکدیگر تفاوت داشتند بعضی ها دارای منقار های محکم و فشرده و بعضی بزرگ و تعدادی لاغر و کشیده بودند که هر کدام برای بدست اوردن نوعی از غذا کاربرد داشتند .
او همچنین دریافت تمامی سگ ها از یک نیای گرگ ظاهر شده اند و سگ های اهلی شده نیز هر کدام به نوع ها و گونه ها زیادی تبدیل شده اند که سازگاری بیشتری با محیط جدید خود داشتند و تنوع بسیار شگفت انگیزی بوجود امده است او همچنین تحقیقاتی بر روی خرگوش ها و کبوتر ها و گیاهان نیز انجام داد .
در کشمکش حیات آنهایی که بهتر از دیگران خود ر با محیط وفق دهند زنده می مانند و نژاد را تداوم می دهند و این بر اثر انتخاب طبیعی است .
مثلا فیل در قیاس با سایر حیوانات کمترین تولید مثل را دارد ولی اگر شش بچه بزاید و صد سال عمر کند پس از گذشت 740 تا 750 سال چیزی نردیک به 19 میلیون فیل و همه از تبار نخست ، باقی خواهد بود تا په رسد به هزاران تخمی که یک ماهی سفید می گذارد .
هر چقدر تنازع بقا شدیدتر باشد تکامل انواع تازه زودتر روی می دهد .بر مبنای این قانون همه چیز بهتر و بهتر می شود و علت این هم جانور گوناگون در طول اعصار دقیقا همین تنوع محیط زیست است .
او سرانجام در کتاب منشاء انواع اعلام کرد که گونه های مختلف از گیاهان حیوانات و پرندگان بدون خواست خدا در یک فرایند انتخاب طبیعی بوجود آمده اند .
او همچنین می دانست اعلام این حقیقت علمی مردم را به وحشت خواهد انداحت و همچنین این حقیقت با اعتقاد های همسرش( اما ) که معتقد به مسیحیت بود در تضاد بود . او نظریاتش را مخفی می کند و به کسی اعلام نمی کند اما در اواخر عمر از رفتن به کلیسا خوداری کرد و در وصیتش برای همسرش می نویسد امای عزیز من اخیرا مطالعاتم را درباره گونه ها به پایان رساندم اگر چنانچه به هر دلیلی مُردم شما مبلغ 400 پوند برای انتشار انها هزینه نمایید . او 14 سال بعد نیز برای تکمیل نظریه اش مطالعه عملی و دقیق انجام داد .
و پس از بررسی همه جوانب کتابش نسل آدمی را چاپ کرد .1250 نسخه چاپ اول سریع به فروش رفت . به چاپ دوم و سوم و ... رسید . او در این کتاب اعلام می کند خداوند انسان را نیافریده بلکه انسان گونه تکامل یافته میمون است که خود را با شرایط جدید سازگار کرده است .
تئوری داروین بر این اصل استوار بود که زندگی در شکل های ساده سازمان یافته است و سپس پیچیده و پیچیده تر می شود .
جانوران جهان به نوعی با هم خویشاوندند رشد جنین در پستانداران ، اگر جنین سگ ، خفاش ، خرگوش ، و انسان را در مراحل ابتدایی با هم مقایسه کنید ، چنان شبیه به یکدیگر هستند که مشکل بتوان میان آنها تفاوت گذاشت . جنین آدم و خرگوش را تا مرحله نهایی هم نمی توان از هم تمیز داد .
در واقع اُس و اساس نظریه داروین آن بود که دگرگونی های صد در صد تصادفی سرانجام آدم را بوجود آورد که محصول تنازع بقا است .
سئوال این دگرگونی های تصادفی چگونه بوجود آمده است ؟
نو داروینیسم چگونگی این دگرگونی ها را توضیح می دهند .
حیات و تولید مثل اساسا و کلا مسئله تقسیم یاخته ها ست .
و اینک آخرین یافته ها در زمینه منشاء حیات در کره زمین
تمامی موجودات زنده زمین - چه گیاهان چه جانوران از یک جوهر ساخته شده اند . ساده ترین تعریف حیات این است که حیات جوهری است که می تواند در محلول مغذی خود را به دو بخش همسان تقسیم کند . این فغل انفعلات زیر فرمان ماده ای است مه آن را DNA می خوانیم . منظورمان از DNA کروموزومها ، یا ساختارهای توارثی است . که در همه سلول های زنده یافت می شود . اصطلاح مولکول DNA نیز به کار می رود ،
چون DNA در واقع ملکولی مرکب یا – مکرومولکول – است .
سئوال - ملکول نخستین چگونه بوجود آمده است ؟
4 بیلیون و 600 میلیون سال پیش که منظومه شمسی بوجود آمده است زمین ابتدا توده ای گداخته بود و رفته رفته به سردی گرائید .
حیات در کره ما به اعتقاد علم جدید چیزی بین 3 تا 4 بیلیون سال پیش اتفاق افتاده است .
در کره ما در ابتدا حیات وجود نداشت و فضای جو هم اکسیژن وجود نداشت . اکسیژن طبیعی در واقع ابتدا از را فتوسنتز ( نور ساخت ) نباتات درست شد ، نبود اکسیژن در واقع واجد اهمیت است
هسته های سلولی حیات که قادرند DNA را درست کنند نمی توانستند در محیطی محتوی اکسیژن پیدا شوند .
چرا ؟
چون اکسیژن سخت واکنش پذیر است و بدین سان پیش از انکه DNA شکل یابد ، سلول های ملکولی آن اکسیده می شوند .
بدین گونه است که ما یقین داریم امروزه هیچ حیات تازه ای ، حتی چیزی از قبیل یک باکتری یا ویروس جدید ، پدید نمی آید ، کل حیات در روی زمین دقیقا یک قدمت دارد . شجره نامه یک فیل با یک باکتری یک اندازه است . تقریبا می توان گفت که فیل یا آدم در حقیقت توده انباشته موجودات تک سلولی است . زیرا یاخته های بدن ما دارای همان ماده موروثی است . رمز هویت ما در هر سلول کوچک ما نهان است .
چون در جو زمین اکسیژن وجود نداشت طبعا لایه اوزون محافظی هم دور زمین نبود . یعنی چیزی جلوی تشعشعات کیهانی را نمی گرفت . و این واجد اهمیت است
چون این تشعشعات احتمالا به تشکیل نخستین ملکول مرکب DNA یاری رساندند ،
همین تابشهای کیهانی منبع واقعی انرژی بود که باعث شد مواد گوناگون شیمیایی بر روی زمین در هم آمیزند و به صورت ملکول درشت پیچیده ای در آیند .
پیش از انکه ملکول های پیچیده ای از این نوع ، که حاوی کل حیات اند ، بتواند شکل یابند دست کم دو شرط اصلی ضروری است . نخست آن که اکسیژن در جو زمین وجود نداشته باشد ، و دوم این که تشعشعات کیهانی به زمین بتابد .
در این حوضچه گرم – یا سوپ آغازین - به گفته دانشمندان امروزی روزگاری ملکول درشت بی نهایت پیچیده ای شکل یافت که خاصیت شگفت آسا داشت .
می توانست به دئ بخش همسان تقسیم شود . و بدین ترتیب ، فرایند طولانی تکامل شروع شد .
پس از گذشت میلیون ها سال ، یکی از از این موجودات تک سلولی به موجود چند سلولی پیچیده تری متصل شد . بدین ترتیب فتوسنتز ( نور ساخت ) نباتات آغاز گردید ، و اکسیژن در جو پدید آمد .
و این روی داد دو نتیجه داشت :
جو موجود تکامل جانورانی که از راه ریه نفس می کشند را مهیا نمود
دو : این جو حیات را از تشعشعات کیهانی زیانبار محافظت کرد .
همین تشعشعات که احتمالا جرقه حیاتی شکل پذیری نخستین سلول بوده است ، در عین حال برای انواع حیات مضر بود .
دانشمندان معتقدا که حیات اولیه در دریاها آغاز شد مقصود از سوپ آغازین همین است . مدتهای درازی پس از پدید آمدن جو در محیط زیستی اقیانوس ، نخستین دوزیستان به خشکی خزیدند و امروز پس از 4 میلیارد سال بشر در حال پیمودن سیر تکاملی خود است .
و ایمان به آخرین نظریات علمی و فلسفی تنها حقیقت رو به تکامل همان دوره است .
چنین یافته های علمی همچون کشف ملکول سلول اتم و شکافتن جزء لایتجزا یعنی اتم به پروتون ونوترون و الکترون که با وسایل و علم جدید کشف شد است و لحظه به لحظه ما را به حقیقت نزدیک تر می کند کجا ؟
ایمان به کتاب عصر قدیم کجا ؟ ساختن ادم از گل و لای و قالب بندی کجا ؟
دانش و عقل و شعور انسان های 1000 سال پیش اندک و شناخت شان از جهان و حیات بسیار ابتدایی بود که متناسب با دانش و علم همان زمان است . بیش از آن هم توقعی از انها نمی رود .
برداشتی آزاد از کتاب دنیای سوفی اثر یوستین گردر ترجمه حسن کامشاد چاپ پنجم

فتحعلی آخوند زاده
به یاد روشنفکران جنبش مشروطه
پدر بزرگ و خانواده اش نخست در رشت ساکن بودند بعد به تبریز رفتند و پدرش کدخدای قصبه خامنه شد که بخاطر افکار روشنفکرانه اش مورد خشم نایب السلطنه قرار گرفت و از آنجا به شهر نوخا در ولایت شکی رفت که این شهر در 6 سالگی فتحعلی به علت معاهده گلستان از ایران جدا شد . پس از این واقعه به مشکین شهر نزد عمویش میرود . پس از یک سال بار دیگر به شهر نوخا بر می گردد .
کتاب خیلی زیاد می خواند . طیّ این سالها فتحعلی آثار چرنیشفسکی، استروسکی ، مارلینسکی، لرمانتوف، گریبایدوف، گوگول، پوشکین، گرتسن، بلینسکی و دابر الیوبوف را خواند؛ با آثار مولیر، اوژن سو، دوما، ولتر، مونتسکیو، روسو، میرابو، رنان، باکل، هیوم و میل از راه ترجمة روسی آنها آشنا شد و با نظریات اقتصادی سیسموندی نیز آشنایی یافت. از میان ایرانیانی که در وی تأثیر داشتهاند، ملکمخان، جلالالدین میرزای قاجار و میرزا یوسف مستشارالدوله را باید نام برد. آشنایی فتحعلی با آرای ملکم از راه مکاتبه با وی، به قدری فتحعلی را شاد ساخته بود که لقب روحالقدس بر او نهاد. شیفتة افکار غربی و مروج فعال آن بود با انقلابیون و فعالان روشنفکر روس ، گرجستان ، ارمنستان روابطی دوستانه داشت . آشنایی کامل به چندین زبان داشت . عاشق امیر کبیر و روشنفکر برجسته ملکم خان بود همچنین معتقد به تغییر زبان به لاتین بود .
مهمترین زمینه کاری او نمایشنامه نویسی بود که در مسکو و پطرزبورگ بر روی سن نمایش رفت که باعث شهرت او شد اثار و کتاب های او به زبان های فرانسه ، انگلیسی، آلمانی و نروژی ترجمه شد .
فتحعلی در این نمایشنامه به افشای فریبکارانی که از سادگی و نادانی و طمع مردم سوء استفاده میکنند، میپردازد و میکوشد مردم را به اندیشه و تلاش و کسب دانشهای نوین وادارد و از تنپروری و آسانجویی بازدارد. با خرافات و مدعیان جادوگری و کیمیاگری میجنگد؛ شیوة حکمرانی مستبدّانة شرقی را نکوهش میکند و حکمرانان بیاطلاع و بیکفایت و وزیران و مشاوران نادان و طمّاع و چاپلوس را که در برابر شاهان و امیران ضعف نشان میدهند و به هر پستی تن میسپارند، اما نسبت به زیردستان تکبر میورزند، به استهزا میگیرد و به آنان میتازد. چهرة ناخوشایند زندگی روستاییان را، در برابر زورگویی دولتیان و بیدادگری متصدیان دادگستری و بیاعتنایی قاضیان به حق و عدالت به تصویر میکشد. در جای جای این نمایشنامهها اشاراتی هم به حقوق زنان و مقام اجتماعی و استقلال آنان دارد.
تلاش به منظور اصلاح و تبدیل خط در ایران و عثمانی مهمترین عنصر زندگی فتحعلی را میسازد. در جهان اسلام او نخستین کسی است که در راه اصلاح و تغییر خط به عمل پرداخت و گامهایی در این جهت برداشت،
شدیدا طرفدار حکومت قانون بود عاشق ملی گرایی بودو دین را مهمترین مانع پیشرفت و ترقی میهن می دانست عاشق آزادی و مخالف شدید استبداد بود . او همچنین معتقد به نقد عینی و علمی بود و انتفاد های ذهنی و جزمی را زیان بخش می دانست جنبش مشروطه تا حدود زیادی از او تاثیر پذیرفته است .
گزیده ای از افکار اخوند زاده
مقصود اصلی ادیان
… هر دین متضمن سه گونه امر مختلف است: اعتقادات و عبادات و اخلاق. مقصود اصلی از ایجاد هر دین امر سیمین است. اعتقاد و عبادات نسبت به آن مقصود اصلی فرعند. از برای آنکه آدم باید صاحب اخلاق حسنه بشود ما را لازم است که وجودی فرض بکنیم خیالی که صاحب آن نوع اخلاق و صاحب عظمت و جبروت و صاحب قدرت و رحمت و سخط و مستوجب تعظیم و ستایش باشد تا اینکه ما نیز به اخلاق او اتصاف بجوئیم و این نوع وجود را پروردگار عالم و خالق کاینات مینامیم. بعد از آنکه این چنین وجود را فرض کردیم و او را مستوجب تعظیم و ستایش شمردیم لازم است که رسوم تعظیم و ستایش را نسبت به او به عمل بیاوریم، از قبیل نماز و روزه و حج و زکوة و امثال ذلک و بعد از آنکه این چنین وجود را فرض کردیم و رسوم تعظیم و ستایش را در حق او به عمل آوردیم لازم است که به رحمت او امیدوار بشویم و از سخط او بترسیم. بعد از آنکه به رحمت این چنین وجود امیدوار شدیم و از سخط او بترسیدیم لازم است متخلق به اخلاق حسنهی او بشویم و هرگز مصدر سیئات نباشیم تا اینکه مستحق رحمت او بگردیم و مستوجب سخط او نباشیم. پس اگر ما وسیلهای پیدا بکنیم که بدون فرض وجود مستوجب التعظیم و التعبد صاحب اخلاق حسنه بشویم آن وقت فروعات دوگانهی اصل مقصود که عبارت از اعتقاد و عبادات است از ما ساقط است. مادام که چنین وسیله پیدا نشده است فروعات دوگانه از اصل مقصود که حسن اخلاق است جدا نمیتواند شد و اگر جدا بشود اصل مقصود بالمره از میان بدر خواهد رفت. انتشار علوم در اکثر ممالک اروپا مردم را به جهت اکتساب حسن اخلاق از اعتقاد و عبادات که شرط دوگانهی هر دین است مستغنی داشته است. اما در آسیا علوم انتشار ندارد، بنا بر آن در این اقلیم حفظ این شرط برای اکتساب حسن اخلاق که مقصود اصلی هر دین است از واجبات است.
علم و اعتقاد
خطاب ما تا امروز در شناختن حق از باطل و تمیز دادن راست از کج از این رهگذر است که ما همیشه دو قضیهی مغایره را به همدیگر مخلوط کرده یک قضیه میشماریم و حال آنکه این دو قضیه مغایر یکدیگرند یکی از آنها علم است، دیگری اعتقاد. مثلا علم حکم میکند که ناپولیون اول بود و به مسکو هم رفت و عاقبتش چنان و چنان شد. در این باب دیگر اعتقاد هرگز لزوم ندارد. چون که قضیه مبنی بر علم قطعی است و هر قضیه که محتاج به دلیل و ثبوت نباشد و یا اینکه دلیل و ثبوتش قطعی باشد علم است، دخل به اعتقاد ندارد. از طرف دیگر بنا بر اخبار اولیای دین ما اعتقاد میکنیم که حضرت موسی به کوه طور رفته با پروردگار عالم مکالمه کرد و عصای خود را بر احجار زد چشمهها جاری شد و امثال ذلک. این قضیه محتاج به دلیل و ثبوت است و دلیلش هم اگر باشد بههیچ وجه قطعی نمیتواند شد. پس ما این قضیه را نباید علم بشماریم. باید این قضیه را اعتقاد بنامیم و از روی اعتقاد، نه از روی علم به آن باور بکنیم. ولیکن اولیای دین ما همین نوع قضایا را نیز از شقوقات علوم میشمارند. چنانکه میگویند: علم تفسیر، علم احادیث، علم کلام و امثال آنها و بعد از آن فیزیک و ریاضیات و جغرافیا و نجوم و امثال آنها را نیز از علوم تعداد میکنند. گویا که اولین نیز نظیر این آخرین است. و حال آنکه مغایرت این آخرین از اولین از آفتاب روشنتر است. ما باید اولین را از امور اعتقادیه حساب بکنیم و تنها آخرین را از امور علمیه بشماریم.
ظلم
… ظلم مصدر است. اسم فاعل آن ظالم و اسم مفعول آن مظلوم است. رفع ظلم، که مصدر است، بسته بر این است که یا ظالم ترک ظلم کند و یا مظلوم متحمل ظلم نشود. به تصدیق عقلی در دفع ظلم بهغیر از دو طریق راه دیگر متصور نیست… تا اوایل قرن حال (قرن نوزدهم)، بالفرض در مدت ۱۰ هزار سال جمیع انبیا و حکما و شعرا طالب رفع ظلم شده چنان اعتقاد میکردند که بهجهت رفع آن به ظالم وعظ و نصیحت گفتن لازم است. لهذا نتیجهی اعتقاد خودشان را در این مدت مدید هر یک به طوری از قوه بهفعل آوردهاند. مثلا انبیا در ترک ظلم بهشت وعده کرده در اصرارش از دوزخ تهدید دادهاند و حکما ظلم را باعث زوال دولت دانسته عدل را موجب دوامش گفتهاند. و در این باب انبیا کتب و صحف، حکما تصانیف عدیده منتشر کردهاند و شعرا جمیعا در آسیا و یوروپا، از آن جمله سعدی بهخصوص در مألفات خودشان ظلم را مذمت کرده عدل را ستودهاند به خاطر این که ظالم تارک ظلم شود و اختیار عدالت کند.
لکن عاقبت با تجارب کثیره مبرهن گردیده که جمیع زحمات این صنف اشرف بشری در اعدام ظلم در مرور دهور بیفایده و بیثمر بوده است و ظلم از جهان اصلا مدفوع نمیگردد و وعظ و نصیحت برای ترک آن در طبیعت ظالم هرگز مؤثر نمیافتد. پس قریب به اوایل قرن حال حکما و فیلسوفان و شعرا و فصحا و بلغا و خطبای سحبانمنش در فرنگستان مثل وولتر و روسو و مونتسکیو و میرابو و غیرهم فهمیدند که بهجهت رفع ظلم از جهان اصلا به ظالم نباید پرداخت، بلکه بهمظلوم باید گفت که ای خر! تو که در قوت و عدد و مکنت از ظالم بهمراتب بیشتری، تو چرا متحمل ظلم میشوی؟ از خواب غفلت بیدار شو، گور پدر ظالم را بسوز! بعد از این اعتقاد ثانوی، فیلسوفان فرنگستان تصورات جدیدهی خودشان را به مردم فهمانیدند. وقتی که مظلومان از اینگونه افکار عقلا واقف گشتند به یکبار همت کرده اظهار حمیت نمودند و ظالم را از میان برداشته برای آسایش و حسن احوال و اوضاع خودشان قوانین وضع کردند که هر کس از افراد ناس مباشر اجرای همان قوانین بشود اصلا به زیردستان یارای ظلم کردن نخواهد داشت. . .
الان اداره و سلطنت قونستی توتسی [کنستیتوسیون] که در اکثر ممالک یوروپا موجود و معمول است نتیجهی همین افکار حکماست.
شیوهی ارشاد
ساکنین مملکت عثمانیه و ایران و قفقاز سه گروهند، یکی یهود، دیگری نصارا، سیمی مسلمان. تو میرزا فتحعلی به دین هیچیک از ایشان نباید به چسبی و نباید که به ایشان بگویی که اعتقاد شما باطل است و شما در ضلالت هستید، باید چنان و چنان اعتقاد را داشته باشید… شیوهی هدایت و ارشاد و شیوهی راهنمایی و تعلیم چنین نیست. تو بدین شیوهی ناملایم برای خود هزار قسم مدعی و بدگو خواهی تراشید و به مقصود خود هم نخواهی رسید. هر کس از ایشان از روی لجاجت و عناد حرف تو را بیهوده و دلایل ترا پوچ خواهد شمرد و زحمت تو عبث و بیجا خواهد شد. چرا به دین ایشان میچسبی؟ تو دین ایشان را در کنار بگذار و در خصوص بطلان آنها هیچ حرف مزن. ارشاد را چنین آغاز کن: در تواریخ قدمای ما تاریخ ایجاد این دنیا را هفت هزار سال میشمارند. اما امروز به موجب براهین قطعیه بر ما ثابت شده است که ایجاد عالم از کرور هزار سال نیز زیاد است و قبل از دین موسی و عیسی و محمد علیهم السلام ادیان متعددهی باطله در دنیا ظهور داشته است، از قبیل دین بتپرستی و آتشپرستی و برهمنی و کثرت الهه یونانیان و امثال آنها. پس عقل انسانی متحیر است که آیا به چه سبب خداوند عالم آن نوع ادیان باطله را چندین هزار سال قبل از ظهور ادیان ثلثهی صحیحه پایدار و برقرار گذاشته است؟ از تصور این حیرت عقل انسانی ناچار بدین معنی پی برده حکم قطعی خواهد کرد که خداوند ذوالجلال در ظهور آن ادیان باطله و در بقای آنها هرگز مداخله نداشته است. بلکه همهی آنها را مردمان زیرک و ریاستطلب به جهت نیل مقاصد خودشان احداث نمودهاند.
وقتی که بطلان ادیان قدیمه به پیروان ادیان ثلثهی صحیحه روشن و مبرهن گردد ایشان خود به خود بلااختیار … خودشان را نیز از آنها قیاس خواهند کرد و خواهند فهمید که اگر دین حق در دنیا لزوم میداشت چرا چندین هزار سال خداوند عالم پیغمبر برحقی نفرستاده که آن ادیان باطله را از روی زمین کم کند تا زمان حضرت موسی. مگر تا آن زمان این دنیا و این بندگان تعلق به او نمیداشت؟ یا مگر تا آن زمان خوابیده بود و بعد بیدار شده دید که دنیای او را ادیان باطله ملوث کردهاند، آن وقت به فکر فرستادن حضرت موسی و دیگر رفقایش افتاد؟
چنین انسان های آزاده و روشنفکری همواره مورد حمله مرتجعان قرار خواهند گرفت .
ایران و ایرانی باید به داشتن چنین دانشمندانی به خودش افتخار کند 150 سال پیش چنین تفکراتی جای ستایش دارد .
نه تنها از لحاظ فکری بلکه از نظر تیپ ظاهری و نحوه لباس پوشیدن و اصلاح سر و صورت از مدعیان و منتفدان امروزی یک سر و گردن بالاتر است .
هگل فیلسوف بن بست شکن
هر ملتی می تواند و باید در مکتب دیگران بیاموزد . ( کارل مارکس برجسته ترین شاگرد هگل)
در حدود دویست سال پیش فیلسوفی بزرگ در آلمان می زیست
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل
Georg Wilhelm Friedrich Hegel) (۱۷۷۰-۱۸۳۱)
رنسانس یا گرایش اروپا به خرد گرایی انسان مداری و علم و نفی خرافات دینی که از چندین قرن پیش آغاز شده بود و بسرعت در تمام زمینه های اقتصادی سیاسی هنری ادبی فلسفی علمی با دانشمندانی همچون دانته گالیله کوپرنیک لوتر و کانت به پیش می رفت .هر از چندی دچار ایست و نوسان می شد .
هگل یکی از فیلسوفان بزرگ اروپا است که توانست بن بستی که بر سر راه تکامل فلسفه و علم بوجود آمده بود بشکند .
هگل اعلام می کند که حقیقت عبارت از یک سلسله اصول مطلق و جامد نیست ، که یک بار برای همیشه کشف و اعلام شود .
بلکه باید آن را در سیر تکاملی معرفت و تحول تاریخی علم جستجو نمود .
این تحول و تکامل که از مراحل ابتدایی دانش به درجات عالی تر ارتقاء می یابد دایما در حال سیر و کمال است و بنابراین نمی توان هرگز به تصور کشف حقیقتی مطلق به سیر تکاملی آن خاتمه داد و مدعی وصول به کمال محض گردید.
در حقیقت پرونده خرافات دینی و اندیشه های که بر مطلق گرایی استوار هستند را می بندد و به بایگانی تاریخ می فرستد و با دیدگاه های فلسفی و منطقی خود ، مهر باطله بر افکار و اندیشه های پوسیده کسانی یا گروه های که خود را مطلق معصوم و عقل کل می دانند می زند . و آب پاکی را بر روی دستان این مدعیان دروغین کهنه پرست که مانع تکامل حقیقت بودند می ریزد و عملا اعلام می دارد که دیگر افکار و اندیشه های مطلق گرایانه را باید در موزه های تاریخ جستجو کرد .
هیچکس یا گروهی یا دولتی حقیقت مطلق نیست بلکه حقیقت را باید در سیر تکامل تاریخی علم جستجو کرد ونباید مانع پیشرفت و کشفیات جدید فلسفه وعلم به بهانه اینکه فلان یا بهمان نظریه حقیقت مطلق است شد .
تقریبا همزمان با رنسانس اروپا ما به عقیده شریعتی سیاه ترین دوران تاریخ خود دوران صفویه احیاء تفکرات خرافی قرن های کهن را تجربه می کردیم فیلسوفان اروپا یکی یکی سد ها و موانع پیشرفت و تکامل را در هم می شکستند .
ایمان به آخرین نظریات علمی فلسفی ...که بر دوش نظریات ماقبل خود ایستاده است افق نو و جدیدی را جلوی پای انسان می گشاید . به عبارتی آخرین نظریات تایید و آزمایش شده کشف مرحله ای از حقیقت رو به تکامل است .
و برای پیشرفت و تکامل و ترقی هیچ احتیاجی به جستجو یا تأیید کتب های عهد کهن نداریم بلکه آنها نیز مرحله ای از تکامل بودند که سال هاست انسان از آن گذر کرده است . ایستادن و ایمان به اندیشه گذشتگان و کتب عهد باستان چیزی جز پیمودن قهقرا نیست .
به امید سرفرازی میهن
کارکرد دین از دیدگاه صادق هدایت در کتاب حاجی آقا

حاجی آقای که بیش از 10 زن دارد ، پولدار هست و در سیاست نفوذ دارد برای حفظ موقعیت خود و اجداد و هم نژادهایش دست به دامان حجه الشریعه می شود و در ازای دادن پول هنگفت ، پشت درهای بسته آخرین وصیت خویش را با او درمیان می گذارد .
تا موقعی که مردم سربگریبان وحشت آندنیا و شکیات و سهویات نباشند ، در این دنیا مطیع و منقاد نخواهند ماند . آنوقت ماها نمی توانیم به زندگی خودمان برسیم . تا ترس و زجر و عقوبت دنیوی و اخروی در میان نباشد گمان می کنید میان برای من و سرکار کار می کنند ؟ این پنبه را از گوشتان در بیاورید ، واضح تر بگویم : اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سر نیزه ومشت و تو سری نترسانیم فردا کلاه ما پس معرکه است .
اگر عمله روزی 10 ساعت جان می کند و کار می کند و به نان شبش محتاج است و من که کار نمی کنم و توی انبارم تا طاق قالی چیده شده باید معتقد باشد که تقدیر این بوده است . فردا بیا به این بگو که همه اینها چرت و پرته که او کار کرده و من کارشکنی کرده ام .آنوقت خر بیار و باقالی بار کن ف دیگر جای زندگی برای من و شما باقی نمی ماند .
مقصودم این است که لب مطلب را برایتان بگویم . اگر بچه فلان عطار درس خواند ، فردا به جمله های من ایراد می گیرد و حرفهائی می زند که من و شما نمی فهمیم ، آنوقت خداحافظ حاجی آقا و حجه الشریعه . ما باید بریم جای او قوطی کبریت بفروشیم . اگر بچه مشدی تقی علاف باهوش و بااستعداد از آب در آمد و بچه من که حاجی زاده است تنبل و احمق بود ، وامصیبتا .
وظیفه ماست که مردم را احمق نگه داریم تا سر به گریبان خودشان باشند و تو سر هم بزنند .حالا فهمیدید ؟
اگر امروز این مطالب را برای شما می گویم برای این است که دانسته اقدام بکنید .
اشتباه نکنید من نمی خواهم شما بروید و نماز و روزه مردم را درست کنید . برعکس ما می خواهیم مذهب آداب و رسوم قدیم را رواج بدهید . ما به اشخاص متعصب سینه زن و شاخ حسینی و خوش باور احتیاج داریم . باید کاری کرد که برزگر و دهقان خودش را محتاج من و شما بداند و شکر گذار ما باشد . برای این کار باید او ناخوش و گشنه و بی سواد و کر و کور بماند و حق خودش را از ما گدائی کند .
پس وظیفه شما رواج قمه زنی ، سینه زنی ، روضه خوانی ، افتتاح تکیه و حسینیه باید همیشه این ملت را به قهقرا برگرداند و متوجه عادات و رسوم دو سه هزار سال پیش کرد ، سیاست اینطور اقتضاء می کند . آسوده باشید ف یکی از این ملت باهوش از خودش نمی پرسد که چرا جاهای دیگر دنیا همین کارها را نمی کنند و نکردند . چادر سیاه ، عمامه ، چادر نماز را در بین مردم تشویق و در صورت نیاز توزیع کنید . از معجزه سقا خانه غافل نباشید .
بعد دست کرد چکی از جیبش در آورد و به دست حجه الشریعه داد . او نگاه کرد و چشمهاش برق زد و با دست لرزان آن را در جیبش گذاشت و گفت :
خدا سایه حضرتعالی را از سر بنده کم نکند ؟
کسی که زیر خنده هایش عمیق ترین درد های انسانی نهفته بود

• آموخته ام که زندگی سخت است...اما من از او سخت ترم...
• آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه...
• رختخواب خرید ولی خواب نه...
• ساعت خرید ولی زمان نه...
• میتوان مقام خرید ولی احترام نه....
• میتوان کتاب خرید ولی دانش نه...
• دارو خرید ولی سلامتی نه...
• خانه خرید ولی زندگی نه...
• و بلاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه....
• آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در شب تابستانی ، شگفت انگیز ترین رویا در بزرگسالی است.
• آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید...پس چه چیز باعث شد بیاندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
چارلی چاپلین
مارتین سیف در کتابی تحت عنوان چاپلین: زندگی مینویسد:
چاپلین فقط بزرگ نبود، او غولی بود.

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .
دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .
پدر تو ، چارلی چاپلین
دو قرن سکوت
این روزها در حال خواندن دو قرن سکوت هستم .
چند روز دیگر خواهم آمد حصار های بتونی را که به عقیده دوستم آنچنان محکم است که بمب هیدروژنی نیاز است منفجر خواهم کرد .
چقدر ماهرانه ذهن خلاق ما را مطیع خود کردند و چه بلاها و مصیبت ها که نکشیدیم ای ایران چرا اینقدر ذلیل شدی و چگونه اعراب شمشیر به دست فریبت دادند توای که سرور عالم بودی ، همه از شکوه و بزرگیت سر تسلیم فرود می آوردند تو را چه شده است ؟ برخیز
مردمانت قرن ها ست که به خاک سیاه نشسته اند ، چنان با پستی و زلت خو کرده اند که گویی همیشه اینگونه بوده اند . مرا ببخشید ، مدفوع خود را در بشقاب هایمان سرو می کنند و ما خدا را شکر می کنیم و می گویم باید قناعت کرد شاید فردا همین هم گیر نیاید و هر روز با چماق بر سر ما می کوبند تحقیر می شویم و می گوییم همه چیز درست می شود صبر باید کرد . من نه قانع هستم نه صبور و شما بهتر است همان مدفوع خور و چماق خور باقی بمانید شما که غذای مورد علاقه خودتان را پیدا کردید برای تشویق قناعت و صبر سهم من هم برای شما .
و اینگونه است اعراب لخت شهوت ران بی فرهنگ برای مطیع کردن ما قناعت وصبر را به ما آموختند و ما هم خوب آن را اجرا کردیم .
و اینگونه است که صادق بزرگ در حاجی آقا فریاد بر می آورد
:
همه مان ادای زندگی و زرنگی را در می آوریم ، هر چند که بقدر الاغ چیز سر مان نمی شود و همیشه کلاه سر مان می رود ، اما خودمان را باهوش ترین مخلوق تصور می کنیم ،همیشه منتظر یک قلدریم که بطور معجزه آسا ظهور کند و ما را نجات دهد ، بیست سال دلقک های رضا خان توی سرمان زدند ، و حال هم صدایمان در نمی آید و همان گربه های مردنی را جلوی ما می رقصانند - این هوش ما در هیچ یک از شئون فرهنگی یا علمی و یا اجتماعی بروز نکرده است ، هنرمان لوله هنگ ، سازمان و زوزه جگر خراش ، فلسفه مان مباحثه در شکیات و سهویات و خوراک مان جگرکی است ، نه ذوق ، نه هنر ، نه شادی ، هم اش دزدی ، کلاه برداری ، روضه خوانی !
ما در حال تعفن و تجزیه هستیم ، از صوفی و درویش و پیر و جوان و کاسب ، کارگر و گدا همه منتر پول و مقام هستند ، آنهم به طرز بیشرمانه و و قیحی ، مردم هر جا دنیا ممکن است که بیک چیز و یا حقیقتی پایبند باشند مگر اینجا که مسابقه پستی و رزالت است ، دوره ما دوره تحقیر و اخ و تف است!
کدام شاهکاری را داشتیم ؟ نابغه اش اعلحضرت پهلوی است ! یک دگمه ، یک سوزن را نمی توانیم درست کنیم ، اما هم مشروبات فرنگی را سه سوت درست می کنیم ، هی سرکه و شیره را رنگ زدیم و توی شیشه چپاندیم و به به گفتیم ! ما تقلب و دزدی و سمبل کار ی را با هوش اشتباه گرفته ایم ، کدام صنعت کدام علم ،
فقط چند بار کنار کوچه درخت کاشتیم و کندیم ، اما ژاپن که خیلی بعد از ما به فکر پیشرفت افتاد حالا کسی نیست بهش بگوید بالای چشمت ابروست !
و افسوس صادق جان که سرعت اینترنت در افریقا گدا گرسنه 1000 برابر ماست ژاپن چی صادق جان بحرین قطر !!!!!!!
مشکل کار کجاست ؟
دکتر حشمت چه گورا ایران
متولد طالقان از اطبای بزرگ لاهیجان ، فرمانده بیش از 1000پارتیزان در لاهیجان ، مشاور سیاسی و حقوقی قیام جنگل ، معروف به سردار سازندگی در گیلان ، عضو ارشد کمیته مرکزی قیام جنگل به رهبری میرزا کوچک خان
مردی که تنها بفکر آباد کردن ، ساختن و تولید کردن بود .او معتقد بود اگر توانستیم وضع زندگی مردم را بهتر کنیم به بشریت خدمت کرده ایم .

اما دژخیم و ضحاکان زمانش او را به دار آویختند .
دکتر در دادگاهی فرمایشی در رشت درسال1298به جرم یاغی گری به اعدام محکوم شد .
او شجاعانه طناب دار را به گردن می آویزد و به ابدی بودن حاکمیت ستم پوزخند می زند و فریاد می کشد :
« منصور وار گر ببرندم به پای دار
مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست»
تنها 34 سال زیست درس خواند مدارک علمی و سیاسی را در مدارس معتبر همان زمان با بهترین رتبه دریافت نمود .به درجه پزشکی رسید . 
اما او نیز مانند چه گورا قلم و موقعیت اجتماعی و شغلی را رها کرد و به همه چیز پشت پا زد و برای تغییر جهان پیرامونش تفنگ به دست گرفت ، راهی کوهستان شد ، برای نان و آزادی لباس پارتیزانی به تن کرد ، با ظالمان و خان ها داخلی و خارجی نبرد کرد با همراهانش به آبادی روستاها و شهرهای پرداخت و تمام حیات خویش را به مردمش هدیه نمود .
نامش و راهش همیشه جاودان باد .

دکتر ارانی عاشقانه دستهایش را گشود و سینه اش را سپر آماج گلوله های زر و زور و تزویر کرد همان های که حیات انسان را نشانه رفته بودند
سقراط
سقراط خردمند ، جویا حقیقت به جرم اشاعه اندیشه محکوم به مرگ شد او در پس از پایان دادگاهش خطاب به داوران خویش بدین گونه سخن راند : ای داوران ، کسانی که گواهان را به ضد من به شهادت دروغ برانگیختید ، و نیز کسانی که از گفته آنها فریب خوردند و سخنانشان را باور کرده اند ، باید از بدبینی وناپارسائی خویش آگاه باشند ، اما من به هیچ وجه از مرگ خویش ناراحت نیستم ، زیرا که هیچ یک از گناهانی که بر من نهاده اید بر من روا نیست ، زیرا که هیچکس نتوانست بر من ثابت کند که برای خدایان تازه فدیه وقربانی برده ام ، یا به خدایان دیگری سوگند خورده ام ، یا حتی جز زئوس و هرا و دیگر خدایان شهر هرگز از خدایان دیگر نام برده ام ، و نیز هیچ نتوانست معلوم دارد که من برای فاسد کردن جوانان از چه وسایلی بکار برده ام . اما آن گناهانی که قانون ما برای آنها مرگ را مجازات شناخته است ، چون اهانت به مقدسات ، ربودن مردم ، بالا رفتن از دیوار بر ای دزدی ، و جاسوسی و خیانت به مملکت ، حتی دشمنان من هم نمی توانند بگویند که من یکی از آن گناهان را مرتکب شده ام ، از این رو در تعجبم که چگونه شما مرا به مرگ محکوم می کنید .
اما از مرگ هیچ دغدغه و تشویش به ذهنم راه نمی دهم ، زیرا اگر من به ناروا کشته شوم ، رسوائی آن دامنگیر کسانی خواهد بود که مرا بناروا محکوم کردند ، من یقین دارم که آیندگان نیز مانند گذشتگان درباره من شهادت خواهند داد که هرگز بدی بجان هیچکسی نکرده ام و کسی را نیز به بدی و تباهی رهنمون نبود ه ام، بلکه در سراسرعمرم کوشیدم تا برای کسانی که به من گرویده اند سودمند باشم و تا جائی که قدرت دارم بی هیچ مزد منتی رسم و راه خردمندی و خرسندی را به آنان بیاموزم .
او جام شوکران را سر کشید و با دنیا جهل و خرافه وداع کرد .
گالیله
گالیله در فیزیک، نجوم، ریاضیات و فلسفه علم تبحر داشت و یکی از پایهگذاران تحول علمی و گذار به دوران دانش نوین بود .
مشاهدات و پژوهشهای گالیله او را به این وادی رهنمون شدند که فرضیه های علمی را که براساس آنها زمین در مرکزیت عالم قرار داشت و خورشید و ستارگان به دور آن می گشتند مردود می شمرد. نزدیک به نیم قرن پیش از آن کوپرنیک اثر بزرگ خود را -که طی آن ثابت کرد خورشید در مرکز دستگاه ستاره ای ما نیست و زمین و سیاره ها به دور آن می گردند- در معرض اذهان عموم قرار داده بود. این فرضیه کوپرنیک مورد لعن و نفرین کلیسا قرار گرفته بود و زمانی که گالیله آشکارا اعلام داشت که این فرضیه صحت دارد و او با آن موافق است، نظریه کوپرنیک به دست فراموشی سپرده شده بود اعلامیه گالیله اعتراضات شدیدی را برانگیخت.
روحانیون عالی مقام کلیسای کاتولیک دوباره خشمگینانه فرضیه کوپرنیک را به شدت محکوم کرده و آن را مطرود شمردند.
گالیله نمی توانست مخالفین خود را به وسیله تجربه و مشاهده محکوم کند زیرا هیچگونه استدلال غیرمذهبی برای ایشان کافی نبود .
در ۴۰۰ سال پیش گالیله در دادگاهی محاکمه میشد. گناه او این بود که گفته بود زمین به دور خورشید می گردد. او به کمک تلسکوپ خود به این نتیجه رسیده بود. برای کسانی که به ابزار علمی مجهز نیستند هیچ چیز واضح تر از این نیست که هر روز میبیند خورشید از مشرق بالا می آید و دور زمین میچرخد و شب در مغرب غروب میکند. اشکال اصلی این بود که روحا نیان این برداشت عمومی را در کتاب مقدس یافته بودند. ابتدا میخواستند گالیله را در دادگاه به اعدام محکوم کنند. بعد تصمیم گرفتند که او را در خانه خود زندانی کنند.گالیله محکوم شود .
او در پایان دادگاهی گفت : من گالیله در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالیکه کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آن را منفور و مطرود می نمایم.
دکتر ارانی نه همچون سقراط به حکم مرگ خویش در بیدادگاه ستم شاهی سر فرود آورد و نه همچون گالیله به ظاهر از عقاید علمی و صحیح خویش دست کشید بلکه به گفته شاهدان او در جلسه محاکمه اش داوران را به محاکمه کشید و برای آنان حکم صادر کرد ، شش ساعت سخنرانی کرد قاضیان دست ها را زیر چانه قرار داده به سخنان او گوش می دادند همه ساکت و آرام گویی که شاگردانی هستند که نزد استاد درس می آموزند . او به قوانین ضد انسانی حمله برد و اعلام کرد که تنها قانونی مقدس است که حامی توده ها باشد ، اصلی مقدس که توسط پیشتاز ترین یار وفادار انسان به تاریخ حقوقی جهان ارائه شد .
یاد بود ارانی در برلین


صادق هدایت کیست ؟(یک)
او بیشک یکی از بزرگترین نویسندگان معترض به وضع موجود در زمان خودش بود .
هدایت مخالف جهل و خرافات و افسانه سازی است رابطه ای با دروغ پردازی و تاریک فکری و تاریک اندیشی ندارد .
او به شدت از تملق و ثنا گوی بیزار است و در واقع در زیر هر یک از آثارش یک یاغی خوابیده است .
یاغی که خود را مسلح کرده و به اخلاق و اجتماع ، رسوم و قواعد جاری به سیاست و سیاستمداران ، فضلاء و ادبا ، هنرشناسان و جامعه شناسان کهنه اندیش می تازد کمین می کند حمله ور می شود و اگر زورش نرسد زبان فحش و ناسزا آخرین تاکتیک اوست .
هدایت معتقد است برای ساختن یک جامعه متمدن و پیشرو باید طرز فکر را بر مبنای یک منطق آزمایش شده قرار داد ، باید عقاید جاری عقب مانده را دور ریخت ، خرافات آنچیزی که علمی نیست را باید طبقه بندی کرد و توی قوطی های دربسته عطاری گذاشت .
هدایت عصیانی ، یاغی و انقلابی است ، نه تنها به خرافات و به منش دون مایه رهبران فکری ایران و تمام کسانی که مروج خرافات بود می پرد بلکه به زمین و زمان که در طی ادوار تاریخ افسانه ساخته و پرداخته کردند و از قبل آن سوء استفاده کردند نیز حمله می برد .
اما مگر کسی هست که حرف و سخن صادق را درک کند بفهمد از رنج و دردش آگاه شود رنج او و در او در عقب ماندگی ایران بود .
فضلا ء و دانشمندان و اساتید و هنرمندان و نویسندگان و هم آنهای که به قول شریعتی به آب و نانی رسیده اند و کرسی دانشگاهی را قبضه کرده اند به مقام و منصبی چنگ انداخته اند وظیفه شان تنها حفظ وضع موجود خودشان است .
بله هدایت با تمام وجود می خواهد بزرگان و اندیشمندان را به حرکت در آورد ، اوضاع خفقان آور عدم آزادی عدم برابری عدم ترقی و پیشرفت را دگرگون سازد . اما حرفش ، کلامش خریدار ندارد . شروع می کند به نوشتن ، کتاب حاجی آقا را می نویسد ، در این کتاب حاجی آقا یک پیر مردی است که هم سیاستندار است و هم تاجر ، هم وکیل است و هم وزیر ، هم عامی است و هم روشنفکر هم محبوب است و هم دریده هم پولدار است و هم گدا هم ساده لوح است و هم پارچه ور مالیده .
حاجی آقا یک مردک بی سواد بازاری نیست ، یک سردمدار آلت دست نیست ، خاصیتش این است که می تواند با هر کس و ناکسی نشست و برخاست کند ، درس اخلاق بدهد ضربه بخورد ، ضربه بزند ، رشوه بدهد ، رشوه بگیرد ، می تواند به آب و اجدادش علاقمند باشد و هم می تواند بی بوته باشد از ترکیب این شخصیت یک فرد خائن در بیاید .
خیانت حاجی آقا خیلی عمیق است ، حاجی آقا پایبند هیچ چیزی نیست ، حاضر نیست هیچ انتقادی را بشنود ، از هر دزد و نابکار پست فطرتی که می شناسی به پایش نمی رسد ، حاجی اقا پایبند هیچ نوع روش اخلاقی نیست زیرا خودش به پلیدی و خیانت آگاه است ، آگاهی او در حدی است که هر چه فحش بشنود و انتقاد در خود می بیند با او این رفتار ها عجین شده اند .
در سرگذشت حاجی آقا ، هدایت ، بی رحمانه هموطنانش را از بزرگ و کوچک به باد دشنام می گیرد ، به هم کس بد و بیراه می گوید . و باز می بیند که نه این کهنه پرستان هم را زیر سبیلی رد کرده اند و هم فحش و ناسزا ها را می خورند و دهن باز نمی کنند .
هدایت می گوید که در درون هر ایرانی یک حاجی آقا نهفنه است .
هدایت به فرانسه می رود تمدن مدرن ترقی و پیشرفت غرب با علم هنر تکنولوژی پیشرو اروپا آشنا می شود ، می خواند و می بیند ، درد می کشد رنج عقب ماندگی ایران ، ایرانی که اسیر توپ مروارید هاست اسیر حاجت گرفتن و دست نیاز بردن به توپ مروارید است کجا و اروپا مسلح به علم کجا ؟
جامعه ای موفق است که بیش هر چیز خود را به علم و تکنولوژی مجهز کند و با خرافات بستیزد .
من و تو وظیفه داریم بیش از آنکه به نقد خرافات بپردازیم علم بگسترانیم زیرا روشنایی که از چراغ علم می تابد هر گونه سیاهی را نابود می کند .
به امید سرفرازی میهن

به یاد معلم شهید راهش پایدار نامش ماندگار
آنچه من از دکتر شریعتی فهمیدم
برای فهم شریعتی یک نکته کلیدی و حساس وجود دارد با دانستن آن ، دیدگاه های دکتر را در تمام زمینه ها بهتر می توان تشخیص داد . و اساسا خود او ، تمام تلاشش این بود که نکته های کلیدی و راهنمای عمل را به پیروانش بیاموزد تا آنجای که بین دو راهی حق و باطل قرار گزفته اند راه درست را بدون نیاز راهنما تشخیص دهند و خود امام خویش باشند .
و مهمترین نکته کلیدی فهم ایدئولوژی شریعتی در واژه توحید نهفته است و سنگ زیربنای ایدئولوژی شریعتی بر جهان بینی توحیدی استوار است . او خود بارها اعلام می کند به ما گفته اند که اسلام 5 اصل دارد و من می گویم اسلام یک اصل دارد و آن توحید است و بقیه اصول بر آن متکی هستند .
دکتر با دانش قوی و اطلاعات بالای که در زمینه جامعه شناسی مدرن و سیر تکامل این علم در اروپا داشت به بازنگری برداشت سنتی از اولین اصل پایه ای اسلام پرداخت و سنگ بنای ایدئولوژی خود را بر مبنای جهان بینی توحیدی قرار داد .
براداشت های انقلابی و نو و مترقی و پویا دکتر از توحید چنان قدرتمند و با پشتوانه استدلال های محکم فلسفی بود و آبدیده اش کرده بود که هیچ کسی قادر نبود کلام بر علیه آن ایراد کند بلکه همگان مجذوب و شیفته و عاشق برداشت های دکتر شدند .
کسی را باور نمی امد که اسلامی که 1400 سال پیش در اعماق تاریخ در گرد غبار ها خرافات جهل گم شده بود اینچنین سر بلند کند استوار سینه سپر کند و نه تنها توانست ابراز وجود کند بلکه مدعی قدرت شد .
دکتر شریعتی با جامعه شناسی مدرن با دانش و اطلاعات گسترده خویش جانی دوباره به اسلام بخشید او پرچم اسلام را از میان خرابه های تاریخ بلند کرد تا سلاحی آتشین به بردگان همیشه تاریخ داده باشد او چنان ایدئولوژی خود را محکم با توحید بتون کرد که هیچ سیلابی قادر نباشد بر آن حتی خراشی بیفکند . او خود را از نژاد بردگان می دانست.
دکتر در سخنرانی طوفانی و جاودان خود آری اینچنین بود برادر خود را از نژاد بردگان معرفی می کند .
از نقطه ای و خاکی برخاسته ام ، کویر ، جایی که آبادی نیست ، جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست ، خشکی و فقر و سختی زندگی است . و از طرفی ، به طبقه و نژادی وابسته ام که خون هیچ شریفی ، از آنهایی که شرافتشان به طلا و زر و زور وابسته است ، در رگم نیست . و در فطرتم احساس می کنم که گذشتگان من ، مادران و پدران من ، در طول نسل ها ، تا آنجا که در تاریخ گم می شوند ، همواره زاده فقر و سختی و محرومیتند .
شریعتی در جایی دیگر در درد دلی تنها با بردگان مدفون شده در دخمه های کنار اهرام ثلاثه مصر اینچنین خویش را معرفی می کند .
رفتم و در کنار این دخمه ها نشستم و دیدم چه رابطه خویشاوندی نزدیکی است میان من و خفتگان این دخمه ها ، هر دو از از یک نژادیم .
راست است که من از سرزمینی آمده ام و آنها از سرزمین های . من از نژادیم و آنها از نژادی .
اما اینها تقسیم بندی پلیدی است تا انسانها را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را بیگانه بنمایند . و بیگانگان را خویشاوند .
اما من بیرون از این تقسیم بندی ها ، از این سلسه و نژادم و خویشاوند و همدردشان . من از این طبقه ام .
او ایدئولوژی توحیدی خویش را با جان خویش آبیاری کرد شکوفا نمود و به دست هم نژادهای خویش سپرد .
او به ما یاد داد است اولین شعار اسلام با نه آغاز شده است لا اله الا الله نیست خدایی جز خدای یگانه
نه ای خشمگین نه ای انقلابی فریاد نه بر سر همه مستبدان و زورگویان و زر مدران و تزویرگران نه به این زندگی که انسان شرافتش را به پول می فروشد .
بله ما از دکتر آموختیم که پیامبر محمد با اعلام این شعار نوک تیز حملات خود را به نفی سلسه خدایان دروغین قرار می دهد همان خدایانی که سلسله طبقات اجتماعی نزادی قومی جنسی و ... را توجیه می کردند . دکتر با بیان یک مثال ساده مکانیزم و عملکرد این خدایان دروغین را بر ملا می کند .
او به ما یاد داد هنگامی که بردگان از اربابان خویش علل فقر و بدبختی و گرسنگی خویش و ثروت و رفاه و برخورداری اربابان خویش را می پرسیدند آنها در جواب چنین می گفتند :
مگر کوری برده کارگر فقر زاده رعیت گدا مگر کوری مگر نمی بینی که خدای من از طلا است و خدای توی تکه چوب پوسیده است .
خدای من در سلسه مراتب خدایان از خدای توی گدا بالاتر است و
پس من هم باید در سلسه مراتب اجتماعی از تو بالاتر باشم و
بله ما از دکتر شریعتی آموخته ایم محمد (ص) با اعلام لا اله الا الله با اعلام خدای نیست تمامی سلسه مراتب خدایان را نابود می کند تا از این طریق بن بست فلسفه ای موجود برای برابری و آزادی انسان را بشکند و انسان را رها کند . او با نفی خدایان دروغین در واقعه حملات انقلابی سیاسی یا جنگ سرد خویش را با هم مستبدان زور گویان و زرمندان و تزویر گران اعلام می کند .
و اینگونه است که تا این شعار انقلابی و خطرناک به گوش حاکمان می رسد با هر توطئه و ترفنی سعی در منصرف کردن محمد ( ص ) دارند . و او با بیان این کلام حجت را بر ظالمان و جباران زمان تمام می کند و آب پاکی را بر دستان انها می ریزد . اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهید از ایمانم از عقیده ام برای نجات و رهایی انسان از دست خدایان دروغین اسمان و زمین کوتاه نخواهم آمد و تا برابری و آزادی واقعی انسان این راه ادامه دارد .
و همه اینها را از دکتر شریعتی آموختم و او نیز یار وفادار این مکتب بود .
عکسی از خانواده دکتر شریعتی

عکسی از تاثیر تفکرات دکتر در انقلاب 57
خسرو گلسرخی متولد رشت نویسنده شاعر و روزنامه نگار
او کسی بود که جانش را بر سر این جمله گذاشت .
من از خودم دفاعی ندارم که بکنم من از خلق دفاع می کنم
او عاشقانه انسان ها را دوست داشت عاشق واقعی انسان بود و برایش هیچ چیز مهمتر از انسان نبود او در برابر جباران زمان ایستاد و فریاد زد که کسی حق ندارد حیات انسان ها را بازیچه دست خویش سازد او حامی گرسنگان بی خانمانها زنان و کودکان تهی دست و بی نفوذ بود .
او درد انسان داشت او با تک تک سلول هایش درد انسان ها را لمس می کرد.
او واقعا خودش را فراموش کرده بود تا فراموش شدگان زمانش را یاری دهد . 
یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وآن یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق میزد.
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکیبرخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد…
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چهکس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
…….یک با یک برابر نیست
شادروان خسرو گلسرخی
در ادامه مطلب دفاعیات قهرمانانه خسرو گلسرخی را بخوانید
شعری بسیار زیبا از کارو
زمین واسمان را کفر می گوئی..... نمیگوئی؟!
خداوندا!
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی انکه خود خواهم ، اسیر زندگی کردی
خدواندا!
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر پوشی،
غرورت را برای تکه نانی ، به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب اهسته وخسته ، تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز ایی
زمین واسمان را کفر می گوئی..... نمیگوئی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری ان طرف تر......... عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و ان سو در روان باَد،
زمین و اسمان را کفر می گویی...... نمیگوئی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت باخبر گردی
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت
از این بودن، از این بدعت
خداوندا! تو مسئولی...!
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا ، چه دشوار است
چه رنجی میکشد انکس که انسان است
و از احساس سرشار است...!
دکتر ارانی
پیشنهاد برای آشنایی بیشتر کتاب ۵٣نفر بزرگ علوی عالی است
فیلسوفی که به 6 زبان سخن گفت،
اما کلامش به کله استبداد و ارتجاع فرو نرفت .
فریاد ارانی بر سر همه کسانی که فراموش کرده اند که انسانند ... هنوز خروشان است
تنها قانونی مقدس است که حامی توده ها باشد
بزرگ علوی :
ارانی برای نجات ما خلق شده بود ارانی برای رهایی انسان از ستم ، زاده شده بود او کسی بود که از به خطرانداختن خود برای نجات ما باکی نداشت .
ارانی کسی بود که به منافع طبقانی خود پشت پا زد . او وکیل مدافع بی نفوذها بود .
برای دکترارانی ازلحاظ تنوع و وسعت معلومات تا امروزدرایران نظیر نمیتوان یافت. با زبانهای فارسی و ترکی وعربی و انگلیسی و آلمانی و فرانسه آشنا بود. درفلسفه وادبیات و فیزیک و شیمی وریاضیات عالی و پسیکولوژی و بیولوژی دست داشت. نویسنده ماهرو ناطق شیرین زبان و منطقی بود؛ حتی شعرمی سرود. تالیفات او گواه دانش وسیع اوست .
× تو اشرف مخلوقات نیستی× روح تو ازخواص ماده است،×اجتماع تو را اشخاصی که میپرستی ایجاد نکرده اند .× فلان کتاب که هزارسال پیش نوشته شده است برای تو میتواند حکم یک اثرتاریخی را داشته باشد ولی هادی فکر بشر امروز نمی تواند بشود
در رثای دکتر تقی ارانی
شعری از نیما یوشیج شاعر تواتمند شمال ایران
نه ، او نمرده است
دو سال از نبود غم انگیز او گذشت
روی مزار او
دوبار برگهای خزان ریخته شدند
سه سایه شکسته گریان
بر شاخه های سایه دیگر
آویخته شدند.
آنوقت باز مثل دگر روزها دمید
این روشن افق
یک جغد بی ثبات از آن جایگه پرید
تا یک غروب غمگین بالای آن مزار
غمناک تر نشیند.
دو سال مثل آنکه دو روز از غمش گذشت
روز سفید آمد از نو به سیر و گشت
بر سیاحت جبین جوانی
خط دگر نوشت
مانند اینکه آنکه تودانی نمرده است
هرکس به یادش آید، گوید:
دو سال رفت و لیک ارانی نمرده است.
نه او نمرده ، او زنهانخانه وجود
بر پای خاسته است
او از برای زندگی ما
تا بهره ورتر آئیم
دارد هنوز هم سخنی گرم می کند
این تیره جوی سنگدلان را
دارد به حرف مردمی ای نرم می کند.
دو سال شمع زندگی اش را به روشنی
مردم ندید لیک
بس شمع های دیگر روشن شدند از او
بس فکرهای ویران ، گلشن شدند از او.
مانند آنکه همین آرزوش بود
پرید از برابر زندان
مرغ شکسته پر که همه رنج و جوش بود
تا روی بام دیگر آید زنو فرود
زآنجا به رنگ دیگر با ما کند سخن.
دو سال شد ... پرنده ی .....
مانند یک دقیقه لذت که بگذرد،
مثل چراغ روشنی از ....
.... نگذشته ست لیک
او با خیال گرم مردمان شریک
دارد به شیوه های دگر...
او در میان تیره ی این خاکهای سرد
هر چند منزوی
کرده است در درون بسی دل کنون مقر.
نه، او نمرده است آنکه دلی زنده می کند
هرگز بر او نیابد بدروی مرگ دست
شکل غراب بیهده ...
بر این مزار ، بیهده بنشسته است جغد
اشک سه سایه بی سبب اینجاست بر زمین .
13 بهمن 1320(برگرفته از کتاب مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج فارسی – طبری.
تدوین سیروس طاهباز . انتشارات نگاه ،
چاپ دوم ، سال 1371 ، صفحات 304 تا 306)
این شعر که در دومین سال شهادت دکتر تقی ارانی سروده شده است، برای اولین بار در سال 1371 به چاپ رسید. و از یادداشت تدوین کننده در مقدمه کتاب، چنین برمی آید که شعر "نه او نمرده است" سال ها پس از درگذشت نیما یوشیج در میان اوراق و دست نوشته های او پیدا شده است.
گردآورنده اثر هم چنین درباره نشانه مکرر ... در برخی از اشعار نیما یادآور شده است که پاره ای از واژه ها به دلیل پارگی و فرسودگی کاغذ، قابل خواندن نبود.
منظور نیما از سه سایه مادر و خواهران دکتر تقی ارانی است. توضیحات از ما است.
فهم عاشقانه زندگی 
خاصیت عشق همین است:
از دست دادن هوشیاری .گاهی خودرا فراموش کن.چه اشکالی دارد ؟آدم نباید یکنواخت و ملال اور باشد.
آدم باید همیشه از قطبی به قطب دیگر سفر کند.سفر کردن ،زندگی را غنی میسازد.در غیر این صورت زندگی کسالت بار میشود.
گاهی از عشق به سوی مراقبه برو و گاهی از مراقبه به سوی عشق بیا.این رفت و امد ،خستگی را از تو دور میکند.مراقبه به معنای تنها بودن است و عشق به معنای با دیگری بودن.مراقبه به معنای آن است که تو تنها هستی وعشق به معنای آن است که دیگری نیز وجود دارد .
مراقبه یعنی من ،من ، من.
عشق یعنی تو ،تو ،تو.
خوب است گاهی از مرتبه ی من به مرتبه ی تو بالا بروی. این سفر تورا سرشار میسازد و تازه میکند.
مسیحا برزگر/پرنده میمیرد ،پرواز میماند.
عشق، هرگز مقایسه نمیکند.
وقتی کسی را دوست داری،
به او نگو که از فلان کس و
به همان کس زیباتر است.
زیبایی خود او را ببین.
در عشق حقیقی، فقط عشق است و بس.
وقتی عاشق و معشوق، خود را میبینند
عشقشان رنگ میبازد.
عشق، پدیدهای است شگفت؛
اگر تو را به خود مبتلا کند،
تو را در خود فانی میسازد.
عشق حقیقی،
همواره در لحظهی اکنون تجربه میشود.
خودشیفتگیست که یا در گذشته سیر میکند
و یا در آینده.
عشق، رابطه نیست؛
سهیم شدن است،
آب شدن است،
اتحاد است.
در خنکای سایهسار عشق،
تب میکنی.
آری، عشق پدیدهای است متناقضنما.
همه چیزهای خوب و
حقیقی دنیا، متناقض نمایند.
عشق، راهی است پرفراز و نشیب.
راه عشق،
از سبب دشوار است
که مسیر سعادت را هموار میکند.
عشق، استحاله میبخشد
و بنیادها را به لرزه میافکند.
عشق، دگرگونی بنیادین است
و هر دگرگونی دردناک است.
کهنهها همیشه آشنا و امناند،
اما تازهها همواره ناشناخته و ناامن.
به همین دلیل،
رها کردن دنیای راحت کهنه
و گام نهادن در ساحت تازهها
ترسناک است.
نوزاد،
هنگام بیرون آمدن از رحم مادر،
با این ترس آشنا میشود.
جوجه،
هنگام بیرون آمدن از تخم،
با این ترس آشنا میشود.
پرنده،
هنگام جهش در نخسیتن پرواز خود،
با این ترس آشنا میشود.
امنیت کهنهها و ناامنی تازهها، موجب ترس
میشود.
استحاله و دگرگونی بنیادین عشق،
رفتن از خود به سوی بیخودیست.
بنابراین،
عشق،
ساحت تجربه دلهرهای عظیم است.
اما اگر این دلهره را تجربه نکنی،
هرگز به تجربه شور و جذبه کیهانی عشق
نمیرسی.
اگر طلا طالب خلوص است،
باید از کوره بگذرد.
مسیحا برزگر
اوشو
· «فریدریش نیچه به درستی مرگ خدا را اعلام کرد، اما من میگویم که اوهرگز به دنیا نیامده است. خدا افسانه است. او اختراع است و اکتشاف نیست. آیا تفاوت بین اختراع و اکتشاف را میدانید؟ اکتشاف با واقعیت سر و کار دارد، اما اختراع را شما پدید میآورید.»
God is Dead، Now Zen is the Only Living Truth
مقایسه از نظر اوشو
From the very beginning you are being told tocompare yourself with others. This is the greatest disease; it is like a cancerthat goes on destroying your very soul because each individual is unique, andcomparison is not possible. I am just myself and you are just yourself. There isnobody else in the world you can be compared with. OSHO
از همان ابتدا به تو گفتهاند خودت را با دیگران مقایسه کن
این بزرگترین بیماری است و مثل خوره روحت را میخورد
زیرا هر کسی برای خود یگانه و منحصر به فرد است
مقایسه ممکن نیست
من خودم هستم و تو خودت هستی
در این دنیا کسی با تو قابل قیاس نیست.
زندگی پس از مرگ
The real question is not whether life exists after death
question iswhether you are alive before death
Osho
پرسش اصلی این نیست که آیا زندگی پس از مرگ هست ؟
پرسش این است که آیا شما پیش از مردن زنده هستید
اشو
شناخت خدا و عارف از دیدگاه اوشو
شهامت داشتن و شادمان بودن دو کیفیتی هستند که زمینه را برای نزول خداوند در تو فراهم می کنند. تو باید شهامت پیشه کنی، زیرا خدا ناشناخته است.آن گاه که تو خدای واقعی را بشناسی، او را از هر چه که درباره اش شنیده ای متفاوت خواهی یافت.حیران خواهی شد. هر چه که درباره خدا شنیده بودی خیالاتی بیش نبوده اند.هیچ شیوه ای برای توصیف خدا وجود ندارد. خدا تعریف ناکردنی و توصیف ناپذیر است. خدا بسیار ناشناخته است. حتی کسانی که او را تجربه کرده اند نمی توانند تجربه شان را برای دیگران بازگو کنند. با معرفت او کر و لال می شوند.
عارف کسی است که با معرفت خدا کر و لال می شود.کسی است که وقتی با حقیقت خدا رو در رو می شود تنها می گوید خدا رازآلود است، خدا یک راز است که در واقع چیزی در مورد او نمی گوید…………..
کیا ابوالحسن کوشیار بن لبّان باشهری گیلانی (حدود ۹۴۰-۱۰۱۰ میلادی / ۳۳۰-۴۰۰ هجری) نام دانشمند ریاضیدان و ستارهشناس گیلانی است که در پایان قرن چهارم و ابتدای قرن پنجم هجری میزیست. وی همچنین طراح ابزارهای اخترشناسی بود. کوشیار گیلانی نقشی مهم در تاریخ ریاضیات داشته و کاربرد تابع تانژانت، شرح کامل دستگاه موضعی شصتگانی و نوشتن عددهای درست و کسری برای نخستین بار، از کارهای اوست.
وی اخترشناس وشمگیر و قابوس بن وشمگیر بود.
پیشینه و کارها
وی از مردمان گیلان و همروزگار و همنشین ابوریحان بیرونی بود. سعدی در باب چهارم بوستان او را دانای گردنفراز خواندهاست. لقب کیا که در نام او بهکار رفته در روزگار پیشین در گیلان نه تنها برای سیاستمردان بلکه برای دانشمندان بزرگ نیز بهکار میرفت.
نام کوشیار گیلانی در موارد متعددی در متنهای ادبی، تاریخی و علمی فارسی نیز دیده میشود.
کتاب مهم کوشیار در حساب، به نام «اصول حساب هندی» به زبانهای گوناگون ترجمه شدهاست. نوشتار اخترشناسی او به نام «زیج جامع» از نوشتههای بسیار نامدار اوست. وی در این کتاب طول اوج خورشید و جدول مختصات ستارگان ثابت را محاسبه کردهاست. از دیگر آثار برجسته او رسالههایش در ستارهشناسی و اسطرلاب است. کوشیار در ابداع شکل مغنی (قضیهٔ سینوسها) سهیم بوده و بنا به گفته بیرونی نام شکل مغنی را او برای این قضیه اختیار کردهاست.
کوشیار گیلانی از نخستین کسانی بود که تابع ظل (تانژانت) را بهکار برد. کوشیار دانش مثلثات را که از سوی بوزجانی و بتانی پایهریزی شده بود گسترش داد و جدولهای مثلثاتی آنان را تکمیل کرد.
آثار
همه آثاری که از این دانشمند به جا مانده، به زبان علمی آن دوران در شرق یعنی زبان عربی است البته بخشی از آثار او در گذشتههای دور به فارسی ترجمه شده و دستنویسهای آن موجود است.
- «اصول حساب الهند»، به زبان عربی
- «زیج جامع»، در اخترشناسی
- «زیج بالغ»، در اخترشناسی
- «مجمل الاصول فی احکام النجوم»، به نام «المدخل فی صناعة احکام النجوم» یا «اربع مقالات»
- «کتاب الاسطرلاب و کیفیة عمله و اعتباره علی التمام و الکمال»
- «رساله فی الابعاد و الاجرام».
- کتاب الاسطرلاب
- تجرید اصول ترکیب الجیوب
- احکام سهمیات
- لامع فی امثلة الزیج الجامع
منابع
صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات ایران (جلد یکم)، انتشارات فردوس، چاپ هفدهم.
- عبداللهزاده، خورشید فیضالله، کوشیار گیلانی، مترجم (از روسی): پرویز شهریاری، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۸.
- اثرآفرینان، چاپ اول، زیر نظر: دکتر سید کمال حاج سید جوادی و دکتر عبدالحسین نوایی، ۱۳۸۰.
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورها جهات اربعه را به سرگذاشته اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می هد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد
 من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند
من اعلام میکنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچکس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند
|
| |
|
آیا زمان آن فرا نرسیده که آدمی پس از 200 هزار سال زندگی بر روی زمین بداند ، بفهمد درک کند که انسان آزاد است و می تواند که هر که را بخواهد دوست بدارد به هرکه علاقه دارد عشق بورزد و به هر چیز که فکر می کند درست است اعتقاد داشته باشد فقط یک چیز از نظر من ممنوع است انسان را ناراحت نکن .
و یک نقد به خودم
قبل از هر حرفی، کلامی، سخنی هر کاری ،عملی ،حرکتی ابتدا به خودت بگو انسان آزاد است و هیچ انسانی را نباید ناراحت کرد .
اما مطمئن باش که هر کس بخواهد به این دو اصل خیانت کند دیگر انسان نیست .
سالروز وفات فاطمه (س) بر پیروانش و دوستدارانش تسلیت
فاطمه ،فاطمه است
انسان بودن 
"... فرزندم! تو میتوانی هرگونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بیمعنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان، و دیگر هیچکس، هیچچیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب میورزد و میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است، جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود. علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هر چه میخواهی باشی باش، اما ... آدم باش..."
مجموعه آثار ۱ / با مخاطبهای آشنا / ص ۲۴۶
شریعتی درباره انسان
هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.
آدمی هرچه روح می گیرد و هرچه از آن که «هست» فاصله می یابد, از آنکه «باید باشد» نیز دورتر می شود و این است که هرکه متعالی تر است, از وحشت ابتذال هراسناک تر است و از بودن خویش ناخوشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان
کویر / ص 175
جملات شریعتی درباره انسان
چه پست اند آنها که فاصله ی میان «آنچه هست»شان با «آنچه باید باشد»شان نزدیک است و حتی در برخی, هردو برهم منطبق!
حیوان و درخت است که این دو «بودن»شان یکی است
کویر / ص 175
آزادی یعنی امکان سرپیچی از جبر حاکم و گریز از زنجیر علیت
"... انسان، برخلاف معنی اصطلاحی آن در علم، که بر هر بیشاخ و دمی که پیشانی و کف دستاش مو نداشته باشد و راست راست راه برود اطلاق میگردد، به بشری گفته میشود که "آگاهی" در او "ارادهای" پدید آورده است، که به وی "آزادی" میبخشد، و آزادی یعنی امکان سرپیچی از جبر حاکم و گریز از زنجیر علیت، که جهان را و جان را میآفریند، و به حرکت در میآورد، و به نظم میکشد، و اراده میکند..."
مجموعه آثار ۲۴ / انسان / ص ۱۹
اراده
"... در این بحث، سخن از ارزش انسانی است، یعنی آنچه که در انسان ملاک ارزش و تعیین ارزش چیست؟ در یک کلمه: "اراده"! فقط و فقط. تفکر هم نیست، خلاقیت هم نیست، چه، این دو، بی "اراده"، کار یک ماشین حساب پیچیده است، کار یک کارخانه است..."
مجموعه آثار ۲۴ / انسان / ص ۲۷۹
انتخاب
"... مقصود از انسان، نه آن نوع حیوان ناطقی است که علوم طبیعی و بیولوژی از آن سخن میگویند، بلکه مقصود آن خودآگاهی، آگاهی، و ارادهی آزادی است که: تصمیم میگیرد، انتخاب میکند. انسان همواره در انتخاب کردن است..."
مجموعه آثار ۱ / با مخاطبهای آشنا / ص۲۰۲
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
۱٫ آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
۲٫ آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
۳٫ آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
۴٫ آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد…
استاد شیون فومنی

میر احمد سید فخری نژاد، مشهور به شیون فومنی، از شاعران محبوب و مشهور شمال ایران است.
او در سال ۱۳۲۵ هجری خورشیدی در شهرستان فومن دیده به جهان گشود. او تحصیلات ابتدایی و سه ساله خود را در رشت سپری کرد و بعد از آن به کرمانشاه کوچ کرد و سه ساله دوم دبیرستان را تا اخذ دیپلم طبیعی -۱۳۴۵ در آنجا گذراند. شیون در سال ۱۳۴۶ وارد سپاهی دانش در طارم زنجان شد و یکسال بعد به استخدام اداره آموزش و پرورش استان مازندران درآمد و در سال ۱۳۴۸ وارد زندگی زناشویی شد در کوچی عهده دار مدیریت و تدریس در یکی از مدارس فولادمحله ساری گشت و تا سال ۱۳۵۱ به کار تدریس مشغول بود. پس از آن نیز دردیگر نقاط گیلان به این شغل ادامه داد.
او در سال ۱۳۷۲ مبتلا به بیماری نارسایی کلیه شد و یک سال بعد برای درمان این نارسایی به وسیله دیالیز(تراکافت) به تهران کوچ کرد و در همین سال با توجه به درد بیشمارموفق به اخذ مدرک تحصیلی لیسانس در ادبیات، از دانشگاه تربیت معلم شد . شیون در سال ۱۳۷۶ ه.ش پس از سالها تدریس، بازنشسته شد.
او در شهریورماه ۱۳۷۷ پس از یک دوره بیماری مزمن کلیوی و انجام پیوند کلیه در یکی از بیمارستانهای تهران از دنیا رفت . آرامگاهش در بقعه سلیمان داراب رشت بنا به وصیتش در کنار مقبره میرزا کوچک جنگلی قرار دارد .
متن منظومه گاو ...